تبلیغات
دل نوشته های آزاده محمد صحت

ناگفته های جنگ درمیمک

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:شنبه 4 شهریور 1396-10:43 ق.ظ


درود بر شما پرسنل آذری زبان تیپ 40 سراب که با فداکاری در میمک افتخاری رقم زدید که تاریخ جنگ در پدافند به خود ندیده بود درود بر پرسنل خطته آذربایجان که در گردان 755 تیپ 40 سراب در مقابل یک سپاه عراقی که مسلح به تعداد بیشماری توپ های مختلف- کاتیوشا- خمپاره انداز های مختلف- هلیکوپتر که از همه استفاده میکرد و این پرسنل همه آنها را با ایستادگی و شهادت و جانبازی به سخره گرفتند. درود بر شرفشان. تعدادی ازافراد گردان 755 هنوز مفقودالجسد هستند و به علت مین گذاری اثری از آنها به بازماندگانشان تحویل نشده. هر موقع به فکر آن روز ها و شب ها میافتم بغض گلویم را فشار میدهد ولی کاری از دستم بر نمی آید. فقط به یاد شهدای میمک که اولین آنها شهید امیرحسنی عزیز برای رفتن به مرخصی آماده شده بود ولی ماند و شبانه شهید شد و یا شهید سفیدگر که هنوز هیچ اثری به خانواده اش تحویل داده نشده است ویا جانباز فرضی که با داشتن جراحات عمیق و زیاد حاضر به رفتن به عقب نشد و مردانه ایستاد و درود به سربازان- درجه داران-افسران گردان که تا 48 ساعت بدون رسیدن کمک ایستادگی کردند. من معذرت میخواهم که اسامی تعداد کثیری از آنها را حضور ذهن ندارم مرا عفو فرمایید و درود به امرائی چون سرلشکر حسن سعدی فرمانده نیرو زمینی وقت- امیرکیتری- امیر مرحوم نصیری زیبا و معارف- مرادی و دیگر هم رزمان که با هدایت آتش روی دشمن و ایجاد رعب و وحشت در دل عراقی ها و با دادن روحیه به منه حقیر باعث مقاومت و شکست بعثی های عراق شدیم. درود به رؤسای عقیدتی- حفاظت- و بازرسی که با اعزام پرسنل و خودشان باعث شدند با بلوف نظامیی ک زده میشد عراقی ها عقب نشینی کنند و من در حال سجده زمین بودم که جناب سرگرد اصفهانی افسر عقیدتی آن موقع من را از زمین بلند کرد و گفت موفق شدید.ببخشید از بعضی عنوان ها صرف نظر میکنم. درود بر هناره- همدانی- گیلانی- عابدینی- عبدالله نژاد- طلوعی- امیری- خسروشاهی رضایی- حسینی- یادگاری- و رؤسای حفاظت- بازرسی- عقیدتی سیاسی و بقیه که اسامی آنها در خاطرم نیست یا در بین ما نیستند. با آمدن در خط لجمن و پیش من دشمن عقب نشینی کرد. دوستان عزیز رهبر معظم انقلاب که آن موقع رئیس جمهور بودند که اکثرا با لباس بسیجی در جبهه ها حضور داشتند و من حداقل سه مرتبه که فرماندهان را احضار کرده بودند در خدمتشان بودم. و جناب روحانی رئیس جمهور فعلی که آن موقع در قرارگاه ها بودند و ارتشی هارا همیشه مورد تقدیر و تشکر قرار میدادند، چطور شده حالا همان نفرات جنگ اینچنین به دنبال حق و حقوق خود هستند و نتیجه نمیگیرند؟ آیا مسئولین غیر مسئول باعث این مظلومیت ارتشی ها شده اند؟ اما تا ابد این مظلومیت ارتشی ها ادامه نخواهد یافت 
و خداوند شاهد بر تمامی اعمال مسئولین هست وخواهد بود 
والسلام 
سرهنگ آزاده و جانباز محمد صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آمار

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-08:37 ب.ظ

✍️ برگزیده آمارهای اسرای ایرانی  
در جنگ ایران و عراق
به مناسبت ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان

✍️ ۴۲۶۱۸ ایرانی در طول ۸ سال جنگ به اسارت عراقی ها در آمدند .که از ۲ تا ۱۸ سال اسیر بودند.

✍️از این تعداد ۳۲۰۰۰ نفر از جمله نویسنده این مطلب و برادرش  مفقود الاثر بودند یعنی عراق نام آنها را به عنوان اسیر به صلیب سرخ جهانی نداده بود 

✍️عراقی ها اسرای ایرانی را در ۸ استان و ۲۵ اردوگاه و ۳ زندان نگهداری میکردند

✍️در بین اسرای ایرانی بچه های ۱۰ ساله و پیرمردان ۷۰ ساله از مردم خرمشهر هم دیده شده است .

✍️تعدادی از پرستاران ایرانی در خطوط مقدم نبرد و تعدادی از زنان در پشت جبهه در اوایل جنگ به اسارت عراقی ها در آمدند که در سالهای اول جنگ آزاد شدند.

✍️رفتار عراقی ها و شکنجه ها و آزار و اذیت اسرای ایرانی در طول تاریخ نمونه ندارد. دشمن از لحظه اسارت ضرب و شتم را تا حد شهادت آغاز می کرد و به شکلهای مختلف در اردوگاهها ادامه میداد . فیلمی از این رفتار موجود است که بزودی در این کانال منتشر خواهد شد.

✍️بدترین رفتار را عراقی ها بر علیه خلبانان اسیر اعمال میکردند به عنوان نمونه بعضی از این اسرا نزدیک به دو سال رنگ آسمان و نور خورشید را ندیده بودند .

✍️در اوایل جنگ وزیر نفت ایران به نام مهدی تند گویان به اسارت دشمن درآمد و در طول اسارت به شهادت رسید .

✍️عراق در طول جنگ تقریبا ۲۰۰۰۰ ایرانی را اسیر کرده بود که یک چهارم اسرای خودش در ایران بود .اما در سه ماه پایان جنگ با ۴ عملیات توانست حدود  ۲۰۰۰۰ اسیر دیگر بگیرد . و تعداد اسرا را به حدود نصف اسرای خودش در ایران برساند.

✍️ تعداد قابل توجهی از  روحانیانی که در خطوط مقدم حضور داشتند به اسارت درآمدند که نقش موثری در استقامت اسرای ایرانی ایفا کردند از جمله حاج آقای ابوترابی که ۱۰ سال اسارت کشید.

✍️ حدود یک درصد آزادگان ایرانی خاطرات خود را نوشته و یا چاپ کرده اند ایشان از یاد آوری خاطرات و حوادث آن دوران پرهیز میکنند .

✍️ و نکته آخر اینکه تعدادی از اسرای ایرانی توانستند از اردوگاههای عراق فرار کرده و خود را به ایران برسانند .کتاب فرار از موصل خاطرات محمد رضا عبدی شرح یک نمونه از فرار است.    از قول دکتر جعفری هم اردوگاهی اینجانب.  سرهنگ آزاده و جانباز ارتش. صحت.   تکریت شماره ۱۹ پادگان صلاح الدین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره2

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-08:46 ق.ظ

از سری خاطرات پدرم...... (آزاده سرافراز محمد صحت)
مثل همیشه پرصلابت از عشق به وطن سخن میگوید، ثانیه های حضورش درسهای تازه ای است. عشق به میهن در کنارعشقش به خانواده اورا در دوران اسارت پابرجا و محکم نگهداشته است. به او افتخار میکنم و لحظات بودن در کنارش را با شما تقسیم مینمایم.
انتظار......
از قول پدرم:
زندگی و جان هر فرد چون پر سبک است اما حیثیت و منافع وطن مانند کوهی عظیم سنگین است.
ای وطن آمدیم.
روز ورود به میهن تنها به یک موضوع فکر میکردم..... لحظه دیدار با خانواده
از مرز خسروی به اسلام آباد منتقل شده و سپس به سمت کرمانشاه رفتیم. صبح شده بود، همه در افکار خود غرق بودند..... فقط و فقط دیدار درد ما را التیام می بخشد. با هواپیمای C-130 به تهران و از آنجا به قرنطینه ای واقع در پادگان قصر فیروزه نیروی هوایی منتقل شدیم. تا شب مراحل اداری و شخصی انجام شد. شام در حضور ریاست جمهوری وقت (حاج آقا رفسنجانی) صرف شد. همچنان در فکر خانواده به هردری میزدم تا به خانواده اطلاع دهم که تهران هستم ولی نشد که نشد.
فردا صبح در کاخ گلستان به حضور ریاست جمهوری و عصر به دیدار رهبر انقلاب رفتیم. فکر بازگشت به خانه و خانواده دست از سرم برنمیداشت. روز 26/6/69 ساعت 8 شب به قصد بازگشت به مشهد عازم فرودگاه مهرآباد گشته و بالاخره سوار هواپیما شدیم. داخل هواپیما لحظات به کندی می گذشت، هربار که عبور از فراز شهرها اعلام می شد عصبی تر می شدم. یکی از مهمانداران که تقریبا مسن بود متوجه وضعیت نامساعد روحی من شده بود، جلو آمد و پرسید: دلیل اینهمه بیقراری شما چیست؟ گفتم: نگرانم، آخر میدانید من مفقودالاثر بوده ام، کسی از خانواده از بازگشت من اطلاعی ندارند، نمیدانم که به استقبالم آمده اند یا خیر (هرچند با توجه به شناختی که از همسر مهربانم داشتم، ته دلم گواهی میداد که اتفاقاتی خوب در راه است ولی باز هم این استرس لعنتی دست از سرم بر نمی دارد). لحظاتی به فکر فرورفت و گفت چند دقیقه به من فرصت دهید. رفت و دقایقی بعد بازگشت و گفت: توسط خلبان با اطلاعات فرودگاه تماس گرفته شده، خبر رسیده خانواده ات بیقرار، در فرودگاه منتظر هستند و مدام درباره شما پرس و جو می کنند. 
آن لحظه انگار  تمام دنیا را به من دادند.....
متشکرم مرد بزرگ، در زمان اسارت، برخوردهای نامناسب بسیاری دیده بودم خدا را شکر کردم که هنوز هم انسانهای شریف وجود دارند.
از آن لحظه به بعد خستگی راه، اسارت، قرنطینه و تمامی آلام روحی و جسمیم به ناگهان تمام شد و شیرینی انتظار لحظه دیدار به جانم نشست.
.
.
.
اشک رهایم نمی کند، باید قدر لحظات باهم بودن را بدانیم. 
براستی پدرم قهرمان داستان زندگی من است.
دوستت دارم پدر قهرمان من......

گردآورنده: الهه صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-08:44 ق.ظ

بالاخره مدرسه ها باز شد . ازخوشحالی خوابم نمیبرد صبح زود پاشدم ولباس پوشیدم ومنتظر مژگان وفرحناز نشستم باذوق دست به کیف نوم زدم وکتابهای تازمو ورق میزدم .
اول راهنمایی بودم  وکلی کتابهای جدید داشتم که صدای تق تق در اومد فهمیدم بچه ها اومدن دنبالم چون رویاکوچولوخواب بود به دوستهام گفته بودم مواظب باشن سروصدانشه خوشحال پریدم سمت در و سلام کردم ،مامان هم اومد دم در عادت کرده بودم اول مهربا دعای مامان وقرآن بالای سرم مدرسه رو شروع کنم ،مامان جواب سلام بچه هاروداد وبعد از خوندن چهارقل اززیرقرآن رد شدیم و بامامان خداحافظی کردیم واز تپه سرازیر شدیم پایین .
خونه ما در پادگان چهلدختر۴۵کیلومتری شهرستان شاهرود در استان سمنان بود مدرسه مادرپایین تپه بودکه موقع رفتن بایداز زمینهای خاکی پوشیده از خاروخاشاک عبور میکردیم البته توی زمستون خیلی سخت بود وپاهامون تازانو توی برف که بچه های کوچکتر می افتادندو باید همه دست همومیگرفتیم وبسختی به مدرسه میرفتیم ولی تواین فصل مشکلی نبود ازبالای تپه نگاه کردم پر ازبچه های ریزودرشت بود که با لباس وکیف نومدرسه میرفتند.
چشمم افتادبه پایین تپه سمت چپ که زمین بزرگ آموزش پادگان بود که فرمانده درحال آموزش رژه رفتن به سربازها بود یاد بابا افتادم دلم براش تنگ شده بود اشکم چکید مژگان نگام کردو گفت چراگریه میکنی ؟ گفتم یادباباهامون افتاد چقدراون روزهاخوب بود بالای تپه می نشستیم ورژه یاددادن اونا رو میدیدم .میدونی چندروزه ازبابا خبری نیست ؟ مامانم خیلی بی تابه همش منتظرزنگ باباست ؟ فرحنازگفت انشالله خیره مامانم میگه بیخبری یعنی خوش خبری. گفتم یعنی چی؟ 
گفت نمیدونم حتما معنی خوبی میده .مژگان که عقب مونده بود با دو اومد وگفت بچه ها الان وقت ناراحتی نیست خوشحال باشید که سال تحصیلی خوبی هم داشته باشیم خندیم وگفتم باشه حالاکی میادمسابقه دوتامدرسه هردو گفتن :من وشروع کردیم به دویدن برای دیدن بقیه بچه ها  تو مدرسه....
چند روزازمدرسه گذشته وما بامعلمها آشنا شدیم ولی هیچکدوم ازبچه ها شادابی قبل روندارن بیشترباباها جبهه بودن و ماهرروز شاهدبیتابی ودلشوره مامانها بودیم گرچه سعی میکردن به ما چیزی نگن ولی خوب بزرگ شده بودیم وهم چیز رو میفهمیدیم .
شب یکشنبه بیستم  مهربود فردا صبح ریاضی وتاریخ داشتم که حتما میپرسید ولی فکربابا نمی گذاشت درس بخونم رویا هم گریه میکرد ومامانو حسابی خسته کرده بود به الهه ورامین نگاه کردم ساکت نشسته بودن وکتاب درسیشون رونگاه میکردن میدونستم که توفکرن و ناراحت واصلا درس رو نمیفمن  و ازغصه مامان غمگین ولی چون کوچکترازمن بودن کاری ازدستشون برنمی اومد .
یاد شیطونیها وسروصداشون توهفته های قبل اشکمو درآورد بلند شدم واشکم رو پاک کردم ورفتم سراغ مامان ، رویای یکساله رو گرفتم و گفتم مامان جون میشه یک کیک برامون درست کنید.
مامان خندیدوچشمک زد آره چرانمیشه بچه ها کی کمک میکنه؟الهه ورامین پریدن وگفتن ما . 
رویا رو گذاشتم روی پام وتکون دادم تابخوابه وبه مامان نگاه کردم که با وجودچشمهای اشک آلود وصورت بیتابش میخنده تابچه ها رو که در حال هم زدن مواد کیک بودن خوشحال کنه ،ازخنده بچه هاخوشحال شدم ورویاروکه خواب بودآروم  گذاشتم زمین ودویدم پیششون :منم اومدم کمک .
بالاخره صبح شد یکشب پراسترس گذشت 
گرچه میدونم مامان اصلانخوابید، هروقت نگاهش کردم نشسته بود ورویا رو،روپاش تکون میدادو توفکربود خداکنه بابازودزنگ بزنه یابیاد مرخصی تا حال مامان هم خوب بشه . 
اخبارظهراز انجام عملیات موفق آزادسازی بوکان ازدست منافقین میگفت،باخودم گفت معلوم نیست بوکان کجاست ولی هرجاهست خدا پدرهایی رو که توجنگ اونجابودن حفظ کنه انشالله .
شب شده بود که درزدن وهمسایه مون که تو مخابرات کارمیکرداومد وگفت بابا زنگ زده ،مامان رویارو داد به منو چادرسرش کرد ورفت ،اون زمان خونه هاتلفن نداشت وفقط چندنفرکه مخابرات کارمیکردن تلفن داشتن ورزمندها زنگ میزدن وتا خانواده اشون رو صدا کنن تلفن روقطع میکردن  ودوباره ۱۰دقیقه بعدزنگ میزدند.
بعدازنیم ساعت مامان اومد وخوشحال گفت باباحالش خوبه وهفته دیگه میاد مرخصی. همگی جیغ کشیدیم رویا هم که تازه راه افتاده بود نشست ودست میزد ومیخندید همگی از کارهای رویاخندیدیم انگاراونم حال خوب مارو فهمیده بود وشیرینکاری میکرد.
بالاخره یک هفته گذشت وبابا اومد خندون بود ولی نمیدونم چرا فکرمیکردم چشمهاش غمگینه ، چندتا چایی آوردم به بابا که رویاروبغلش گرفته بود وبه مامانو بچه هاتعارف کردم ونشستم خندم گرفت مامان گفت:چی شده میخندی؟
اشاره کردم به بابا که رویا بغلش بود والهه روی یک پاش ورامین روی پای دیگش. مامان خندید وگفت:ا ا بچه ها بلندشین باباخسته میشه، باباخندید وگفت:ولشون کن بگذار راحت باشن. 
مامان در حال تعارف کردن شیرینی  گفت:نگفتی چرا ایندفعه آنقدر دیر اومدی ؟
بابا دوباره چشمهاش غمگین شدو گفت :
میدونید که بعد از انقلاب در کردستان بی نظمی های فراوان دیده میشد یکی از آنها عدم قبول حکومت مرکزی بوکان بود که در دست کومله و دمکرات بود.چند ماه پیش یک گردان از مرکز آموزش چهلدختر مامور به لشکر ۳۰ گرگان شد برای آزاد سازی بوکان که منهم اعزام شدم .
در شهر میاندوآب که در دست خودی بود آماده سازی انجام شد ودر روز موعود حمله آغاز گردید وبعد از ۴۸ ساعت بوکان آزاد شد و گردان ۸۰۶ ما بعد از هماهنگی مسئول تامین جاده میاندوآب به بوکان شد شهدای زیادی داده بودیم‌ و دستور بود که اول روشنایی هوا پرسنل میفرستادیم در محل های تعیین شده مستقر میشدند و اول تاریکی هوا جمع میشدند در پایگاهها ومسئول تامین پایگاه خودشان بودند .
یک دسته در روی یک تپه روبروی روستای ساری قمش مستقر بود فرمانده دسته یک افسر وظیفه بود که یک شب اتفاق عجیبی افتاد. 
همانطور که گفتم در تقدم یکم حفظ پایگاه در شب مهم بود ونمیشد که از پایگاه خارج شد زیرا به محض خروج در کمین کومله یا دمکرات میافتادیم .
ساعت نه ونیم شب بود که بیسیم چی آن تپه اعلام کرد که یک مینی بوس ته دره ایستاده و تعدادی در حال رقص و زدن دهل وسورنا هستند بعد شنیدن این پیام فرمانده گردان دستورات لازم برای مواظبت از پایگاه و احتمال حمله از طرف دشمن را داد وحدود ۴۵ دقیقه بعد بیسیم چی اعلام کرد که حمله کردن و رسیدن بالای تپه  فرمانده  دستور مقاومت داد ولی تعداد آنها زیادبودوهمه را اسیر میکردند وهر کس که مقاومت میکردرا به شهادت می رسوندند تا نزدیک روشنی هوا این جنگ نا برابر ادامه پیداکرد .
بمحض روشن شدن هوا من به عنوان فرمانده با یک دسته شناسایی که در اختیار گروهان ارکان بود به محل رفتیم خدایا چه مصیبتی همه را شهید کرده بودندو وسایل را اتش زده اند فقط بیسیم چی وفرمانده  دسته در گودالی بودند که سالم مانده و برابر گفته فرمانده دسته ۵ نفر هم به اسارت برده بودند و یک جنازه از دمکراتی ها روی تپه مانده بودکه نتوانستند ببرند ولی بقیه جنازه هایشان را بردند به کمک پرسنل تپه را جمع و جور کرده وپاک سازی کردیم و جنازه آن دمکرات را تحویل مسئولین دادیم ولی تصاویر اونروز همش پیش چشم منه مخصوصا دوست صمیمیم که از گرگان اعزام شده بود ومنتظرتولد فرزندش بود وخوشحال که سه روزبعد به مرخصی میره ولی شهید شد .
چشمهام میسوخت به مامان وبچه ها نگاه کردم که آروم ازبغل بابا به پایین اومدند واشکشون روپاک میکردند.
رامین گفت:ازجنگ بدم میاد منکه اصلابه جنگ نمیرم.  باباخندید وگفت:باباجون ما که دوست نداریم بجنگیم ولی اگرکسی به کشور ومردم ما حمله کنه وظیفه همه ماست که اجازه ندیم ودفاع کنیم ، الهه خندید وگفت:منم میرم دفاع کنم که مامان گفت:نه دیگه شماسنتون کمه درحال حاضر با درس خوندن بهترمیتونید به کشورتون کمک کنید .بچه ها بلند شدند وحمله کردند به شیرینیها .
اون لحظه قسم خوردم که دیگه تنبلی نکنم ودرسهامو سروقت بخونم . 
صدای زنگ اومد همه بلندشدیم برای استقبال از مهمونهایی که برای پرسیدن حال بابا ورزمندگان خودشون به خونه ما می اومدند. 

گردآورنده: زهره صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اسارت

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-07:36 ق.ظ

با سلام به تمامی رزمندگان وایثارگران و آزادگان دفاع مقدس

یک خاطر از اسارت 

روزی دور هم نشسته ودر فکر خانواده در ایران بودیم که اخبار تلوزیون عراق بعد از چند دفعه گفتن توجه.  توجه.  توجه.  فیلمی از کاخ رئیس جمهوری عراق صدام حسین در شمال که ظاهرا کاخ تابستانی صدام بود این فیلم خود صدام و زنش ودختر کوچکش را که زخمی شده بود  نشان میداد بدین صورت که هواپیماهای تیز پرواز ایران تا عمق عراق نفوذ کرده و کاخ صدام را شناسائی وموردحمله قرارداده بودند ودر نتیجه دختر کوچک صدام زخمی بود و صدام و زنش درپناگاه بودند ودر امان باقی مانده بودندوخود صدام تکه هائی از راکت های پرت شده به کاخ را نشان میداد که اسرا با دیدن این فیلم و شنیدن حرفهای صدام همه هورا میکشیدن که باعث ناراحتی سربازان نگهبانها شد و کلی مارا مورد شکنجه وازار و اذیت قرار دادند این یک خاطره بود در زمان اسارت که حمله نیروی هوایی ایران باعث افتخار ما اسرا شد.      والسلام   ارادتمند

آزاده و جانباز از تکریت عراق. 

محمد.  صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عملیات میمک

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-07:10 ق.ظ

بسمه تعالی
تقدیم به تمامی شهدا و رزمندگان و ایثارگران میمک که هنوز جنازه بعضی از عزیزان پیدا نشده است.
اواخر سال 65 جهت شناسایی منطقه پدافندی میمک یا به عربی سیف سعد (شمشیر بُرّان) با فرماندهان گروهان به منطقه عازم شدم، میدانستم ک این منطقه از نظر نظامی بسیار مهم است و اگر در دست عراق باشد شهر ایلام در تیررس توپخانه دشمن قرار میگیرد فلذا به فرماندهان گروهان خیلی تاکید کردم که این منطقه یک جبهه عادی نیست. خیلی دقت کنید و در شناسایی اولیه کمی و کاستی یگان خود را بیان کنید. کار ها انجام شد و به منطقه میمک نقل مکان کرده و منطقه پدافندی را تحویل گرفتیم. آن موقع در تیپ مستقل 40 سراب فرمانده گردان 806 بودم، در پرانتز بگویم ک میمک یا سیف سعد یا شمشیر بران جایی است که آموزش و پرورش عراق به بچه ها آموزش میدهد و چنین در تاریخ آمده که سعد ابن وقّاس (سردار قادسیه) به امر عمر که فرمانده ارتش عرب ها بود از میمک به ایران حمله کردند و بعد از گرفتن ایلام و کرمانشاه به سوی پاطاق که در مسیر سرپل ذهاب است و کاخ یزد گرد سوم که آخرین پادشاه ساسانیان بوده، حمله کرده و آنجا را تسخیر مینمایند و دختر یزدگرد یعنی بی بی شهربانو را به اسارت میبرد که نصیب امام حسین میشود زیرا حضرت امام حسن و امام حسین از فرماندهان لشکر سردار قادسیه بودند و این بود که صدّام در موقع پاره کردن قرارداد الجزایر خود را سردار قادسیه مینامید...

ادامه دارد.

چندماهی از پدافند بر روی ارتفاعات میمک گذشت و هرروز به سربازان تاکید میکردم تا میتوانند پناهگاه را محکم و مسیر عبور از سنگر تا محل دیده بانی ها را گود تر نمایند که اینچنین شده بود و مسیر ها به اندازه قد یک نفر گود شده بود.
یک روز بعد از ظهر حدودا ساعت 3:30 عصر دیده بان خبر داد که در جبهه عراق گرد و خاک زیاد و جابجایی به نظر میرسد. این را هم عرض کنم روز قبل عراقی ها در جبهه سومار یک حمله ساختگی درست کرده و بیشترین توپ خانه و کاتیوشاها و خمپاره انداز های سنگین و یگان های کمکی به سومار اعزام شده بودند که جلوی دشمن را بگیرند. بالاخره رفتم دیدگاه بعد از دیدن منطقه دشمن صد درصد مطمئن شدم که امشب حمله از طرف عراق حتمی است. بلافاصله به فرمانده تیپ 40 عراق خبر دادم ایشان بعد از یک ساعت آمد و دید و تاکید کرد و به نیروی زمینی اطلاع داده شد هرچقدر در توان داشتم آذوقه و مهمات و آب برای سربازان خط لَجمَن فرستادیم و دستورات لازم داده شد و اعلام آماده باش دادیم و سه الی چهار مرتبه با خمپاره انداز های موجود جبهه عراقی ها را هدف قرار دادیم ولی عکس العملی دیده نشد در صورتی که قبلا یک تیر شلیک میشد بیش از صد تیر جواب میدادند و معلوم بود امشب اوضاع دیگری حکم فرماست. حدودا ساعت 10:30 الی 11 شب بود. آتش تهیه عراق شروع شد و گفته بودم به سربازان در موقع آتش تهیه هیچ عکس العملی نشان ندهید، وقتی که آتش تهیه را خاموش و یا دور کردند، شما شروع کنید. سری اول این کار انجام شد و خودم با سربازان در جلو بودم. سربازان تیر اندازی کردند، دشمن دید هنوز ما زنده هستیم...

ادامه دارد.

برای بار دوم آتش بسیار سنگینی از هر طرف دشمن مثل تگرگ می آمد. گلوله های توپ خانه های سنگین –خمپاره انداز های سنگین- کاتیوشا و جهنمی درست شده بود که گویی واقعا منطقه آتش گرفته. در این رهگذر تعدادی شهید و مجروح داشتم و یک نفر از بیسیمچی هایم شهید شد و از ستاد گردان یک نفر کمکی خواستم. شهید سروان حسنی آن موقع رئیس رکن 4 گردان و معاون بود. یک سرباز برایم فرستاد و حدود ساعت 2:30 تا 3 بعد از نیمه شب بود، حالا باز آتش را قطع کردند تا وضعیت مارا ببینند. که آن تعداد از سربازان و افسران درجه دار باغیرت وفادار که زنده بودند تیراندازی را شروع کردند. عراقی ها دیدند که حمله به این آسانی نیست حالا همه نیروی زمینی و منطقه و قرارگاه ها مطلع شده اند که حمله به سومار ساختگی بود و حمله اصلی میمک هست. تقاضای کمک کردم ولی کسی نبود و نه آتشی که مقابله به مثل کنیم. باید با همین اوضاع و نفرات امشب را به صبح برسانم. حدود ساعت 3:30 خبر رسید که معاون همان جناب حسنی شهید شده که افسری دیگری نداشتم و یک درجه دار در ستاد را مسئول کردم و روشنایی صبح به کمکمان آمد. هوا روشن شد و معمولا در روشنایی کمتر دشمن فعالیت میکرد. بالاخره ماندیم ولی تلفات زیاد و مجروح هم زیاد تر. تا تخلیه این شهدا و مجروحان در فاصله اندک ساعت 8 صبح فرمانده تیپ 40 سراب مرحوم امیر نصیری زیبا من را خواست. این را بگویم در عملیات های سنگین اوایل بیسیم با رمز صحبت میکردند ولی آنقدر اوضاع درهم و برهم بود در بیسیم صحت – نصیر خطاب میکردیم وبلوف های زیادی هم برای گمراه کردن دشمن میزدیم. ساعت حدود 10 صبح فرمانده نیروی زمینی آن وقت جناب سرهنگ حسنی سعدی هم در قرارگاه تیپ 40 سراب مستقر شده بود و مرحوم نصیر زیبا در قرارگاه گردان و من هم در خط با سربازان بودم. امروز را با تخلیه مجروحان و شهیدان و جایگزین کردن مهمات و آذوقه به شب رسانیدیم و کمکی هم نرسید...

ادامه دارد.

شب دوم عملیات یاپاتک عراقیها همه پرسنل باقیمانده گردان که ازنصف کمترشده بود و منتظرآتش تهیه عراق بودیم.
ساعت10:30 شب آتش تهیه راشروع کرد من همان شب نیز یکی از بیسیمچی هایم را ازدست دادم ولی مانده بودم که چرا به من ترکش نمیخورد وآنقدر خسته ودرمانده شده بودم که رمقی نمانده بود ،ازطرفی شهادت پرسنل وازطرف دیگر نرسیدن کمک، واقعا آرزوی شهادت داشتم ولی به من ترکش نمیخورد و یا چندترکش ریزخورد که کارسازنبود. در زیر یک نفربر عراقی سوخته ازحملات قبل پناه گرفته بودم که
ستوان حسینی آن موقع وسرهنگ حسینی فعلی و آزاده به من گفت از پشت این تپه روبرو صدای تیراندازی کلاش می آید.
آن موقع پرسنل گردان من اسلحه ژ3 داشتند وحدس می زدکه عراقی هادرحال پیشروی هستند، برویم بالای تپه.
من آنقدرحالم بدبودکه به حسینی گفتم توبابیسیمچی برووبیسیم دیگرراباخودت ببر.گفت نمیشود شما را تنها بگذاریم 
به او دستور نظامی دادم که حتما بروید و اشهد خود را خوانده وبه آنها گفتم اگرزنده ماندید به خانواده من خبردهیدکه تا آخر ایستادم 
نمیدانم چندلحظه چشم من روی هم گذاشته شد که ناگهان بادیدن نوری عجیب به خودآمده وشروع کردم به بالا رفتن ازتپه که حسینی گفت
که شماکه زودتر بالا آمدی گفتم خودم هم دراین وضع مانده ام بالاخره حدس حسینی درست از آب درامد. عراقیها تا زیر و پشت آن تپه پیشروی کرده بودند که باتیراندازی ماعقب نشینی کردند وتپه حفظ شد تا فردا طاقت آوردیم که کمکی رسید و زمین راسجده می کردم،
که یک نفر زیر بغل مرا گرفت و آن مرحوم امیرنصیری زیبابود که گفت بلند شو عراقیها دارند عقب نشینی می کنند ولی بعد از ظهر روز دوم
تعدادی هلیکوپتر میخواستند نفرات عراقی راهلی برد کنند که این امر نیز میسر شد و به یاری خدا موفق به حفظ میمک شدیم 
این امر در اسارت به شدت موجب آزار واذیت من شد چون مانده بودندکه چطور یک گردان درمقابل یک سپاه عراق ایستادگی کرده وچندنفر
اسیری که از عراقیها گرفته بودیم میگفتند صدام گفته هرکس بالای تپه برسد یک ماشین بنز ومدال رافدین داده خواهد شد
که الحمدلله این آرزوی آنان به گور برده شد 
این خلاصه ای بود از میمک وحمله عراقیها
والسلام و علیکم
سرهنگ آزاده و جانباز ارتش محمد صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شروع بخشی از خاطراتم

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-09:06 ب.ظ

خاطرات آزاده محمدصحت

خاطرات همگی خاطره هستند چه تلخ وشیرین وچه زشت وزیبا وچه ریز ودرشت اما دربین خاطرات مطالبی جای دارند

که همه اوقات درذهن باقی مانده وباانسان قرین می گردند گفتن ازاسارت آنهم ازنوع مفقودالاثربودن بسیاردشواروملال انگیز

هست گویی ازعالم برزخ سخن گویی.

زیراازلحظه گرفتاری درچنگال دشمن سیاهی عجیبی بروجودآدمی پرده افکنده وهرروز وشب آن یکسان وفراموش نشدنی می شود.حال چون نمی شود تمامی خاطرات رابازگوکرداکتفابه چند خط اززمان برگشت به وطن وآغوش خانواده درذیل می نویسم.

روزهاوشب هاگذشت تااینکه درفرودگاه مشهد ازهواپیماپیاده شدم.شنیدم یکی ازمسوولین که برای استقبال آمده بودگفت:

سواراتوبوس بشوتابرویم به به اردوگاه،آنقدردراواخراسارت درعراق اردوگاه به اردوگاه شده بودم که این جمله سخت مراآشفت و

ازسوارشدن به اتوبوس سرباز شدم ،باچندنفرکه مراتشویق به رفتن اردوگاه می کردن صحبت می کردم ناگهان اقوام وهمسروفرزندانم

 درمحوطه فرودگاه چون نگین انگشتردراطراف من حلقه زده ودیده بوسی آغازشد.درهنگام شلوغی تشخیص برایم سخت وبی اختیار

اشک شوق می ریختم پرسیدم همسروفرزندانم کجاهستند غافل ازاینکه فرزندانم برسروگردنم چسبیده وپدرپدرگویان گریه می کردند

به هنگام نزدیک شدن به همسرم اوغش کردوبه زمین افتاد.حال عجیبی برمن مستولی شد.همه رارهاکرده بربالین اونشستم وگریه کنان

 اورانوازش می کردم تا به هوش آمد،فقط یادم هست من وهمسروفرزندانم دریک ماشین قرارگرفتیم وآنهارادربغل فشارمی دادم

نمی دانم چه گذشت وآن حالت چه حالتی بودتااینکه خودرادربین جمعیت استقبال کننده درمنزل یافتم وبعدازصحبت های فراوان ودیدن

تعداد کثیری ازخانواده هایی که عکسایی ازعزیزان مفقودخوددردست داشتند به خودامدم که آزادشده وآزاده نامیده شده ایم.

حال این یادداشت رابحکم وظیفه وخواست شهرآزادگان به انضمام چندخط ازمشقت اسارت وکروکی محل نگهداری اسرادراردوگاه

 19تکریت پادگان صلاح الدین برایتان ارسال می دارم امیدوارم موردتوجه قرارگیرد.

والسلام

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره ای ناب

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-08:59 ب.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره همسر عزیزم

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-08:41 ب.ظ

راوی           خانم مریم معتمدیان        همسر   سرهنگ آزاده وجانبازارتش محمد صحت               مردادماه 73

روایات        خبراسارت وآزادی او

با خود فکر میکردم چرا صحت این دفعه خداحافظی طولانی کرد وهمه اش موقع رفتن به عقب نگاه میکرد چونکه سالهای سال جبهه میرود وقتیکه اززیرقران ردمیشدوآبی پشت سرآن پاشیده میشدمیرفت ولی این دفعه نگاهش جور دیگر است ولی باخودذکرحول ولا میگویم وازفکرهای بدسعی دارم که دوری کنم ولی نمیشود فکرنکرد چون همیشه بارزندگی روی دوش من است ازیکطرف خرید آذوقه وازطرفی درس ومشق ونام نویسی بچه ها در مدارس ومقاطع مختلف و فقط  برای برگشتن صحت که یک ماه طول میکشیدلحظه شماری میکردم ولی این دفعه رفت واز50 روزگذشت وهیچ خبری نشد تازه به خانه ای آمده بودیم که تلفن داشت وازرفتن به خانه های مردم برای صحبت تلفنی راحت شده بودیم ولی خبری از تلفن نشدکم کم نگرانی من زیاد و زیادترشد تاجائیکه بعضاازهمسرهمکاران ویا همسایه هامیشنیدم که فلانی شهیدشده ویازندانی ویا گم شده این پچ پچ هامرا نگران کرده ولی سعی داشتم بچه هارانگران نکنم ودرخفا یا وقتی بچه هاخوابیده بودند گریه میکردم وهرشب خواب اورا میدیدم به تنهاپسرم میگفتم تومرد خانه هستی وبایداز من وسه خواهرت مراقبت کنی اوهم الحق والانصاف بچه خوبی بود نه اوبلکه دخترها هم خیلی کمک میکردندوفهمیده بودند .

یکروز سرنهارنتوانستم طاقت بیاورم وبغضم ترکید واشکم درآمدویک دفعه های های شروع بگریستن کردم بچه ها مات مانده بودندکه چه شده هریک سوالی میکردند ،مگرمیشودگفت ولی بالاخره که چی باید گفت ،،درحال گریه هنوز شروع به خوردن نهارنکرده بودیم گفتم باباتون گم شده، بچه ها گفتندیعنی چه آدم به این بزرگی مگرگم میشودشمامیگفتید فرمانده است چطور شده . همه زدیم  زیرگریه یک دل سیر  گریه کردیم.بعدازگریه گفتم حالا شما ها ناراحت نباشید نهار بخورید ولی بچه ها مگرنهارشان ازگلویشان پایین می رفت هیچکدام نهارنخوردندهرکدام بدنبال مشق ودرس خود رفتند  ولی در دل من غوغایی بو  گفتم من خودم پیگیری میکنم وبه شماخبرمیدهم.

روزها میگذشت هرروز بایکی از بچه ها به بیمارستانها وپادگان محل نمایش اسرا میرفتیم ولی هیچ خبری نشدتا یکروز باپسرم به دنبال شخصی بنام گروارسی در گناباد رفتیم که اوهم در آنجانبود وگفتنددر مشهدهست بالاخره فردا برگشتیم و اوراپیداکرده وناگهان بدون سوال وجواب موقع نوبت ماشد گفت خانم شوهرشما دردست دشمن اسیراست وحالاحالا منتظر اونباشیدکمی دلمان آرام گرفت چون مادرم میگفت گم شدن بهتراز مردن است گم شده پیدامیشود.

روزگاربه سختی میگذشت هرروزبچه هاازبابایشان

 میپرسیدند چه بگویم من هم دل توی دلم نیست

 هرروزگریه وزاری تا جائیکه مادر وخواهر واقوام اسم 

 خانه ما را ماتمکده گذاشته وکمترمیامدندچون میگفتند همه اش گریه وزاری هست. 

روزی درخانه نشسته بودیم که پستچی نامه ای آوردوقتیکه باز کردیم دیدیم فتوکپی نامه ای ازاسرای صلیب سرخ دیده تیپ چهل سراب که صحت درآن خدمت میکرد بود نوشته شده بود که صحت سلام میرساند خانواده آن بنده خدا به پادگان سراب اردبیل مراجعه کرده ومیگویند که تابحال همچین اسمی نداشتیم درپادگان بلافاصله متوجه من شده ونامه را کپی کرده وبرای ما فرستاده بودند که کمی ازناراحتی ماکاسته شدویقین پیداکردیم که صحت اسیر شده ومفقود الاثراست یعنی اسمش را به صلیب سرخ نداده اند

بالاخره خیلی روزگارسختی بود تهیه آذوقه ودرس ومشق بچه هاو.....که گفته شد. فقط به زبان آسان است ولی مشکل ترین کاروفقط تنها راه آرام شدن گریه کردن آنهم بیشتردرخفا چون بچه هاهم ناراحت ونگران بودند مخصوصا دختربزرگ ووسطی که همش میخواستندبه من دلداری بدهند وپسرم هم بنوعی ناراحت بود ولی بچه ها ی درس خوان وباادب وقابل کنترل ،هیچ موقع روی حرف من حرفی نزدند بعدازدوسال دختروسطی دوان دوان ونفس زنان به درخانه مادرم که درآنجامهمان بودیم آمدوگفت مشتلق بدهید

من گفتم غیراز خبرباباتون هیچ خبری مرا راضی نمیکند

 گفت خبرازباباهست گفتم زودبگو اوگفت همسریک همکار

 باباازشاهرود زنگ زدوگفت که اسرا آزادمیشوند خیلی

 خوشحال شدم ولی اشکم هم جاری شدبچه هاگفتندبازهم

 گریه میکنی گفتم این گریه ،گریه خوشحالی است آمدیم

 خانه واز جلو تلویزیون تکان نمیخوردیم تا خبرتبادل اسرا

 اعلام شد .همه باخبرشده بودند مهمان ها ازتهران

 سبزواروروستا وقوچان ومشهد درمنزل ما جمع

 شدندوهریک  گوسفندی برای قربانی آورده بودند،خدابه

 همسایه هاخیربدهد ه ازآنهانگهداری میکردندمن خودم

 بزرگترین گوسفندرا خریدم .

اولین اسیرکه به مشهدرسیدباعکس محمد بهمراه بچه هابهدیدنش رفتیم ولی محمدرانشناخت، به دیدن دیگری

 ودیگری رفتیم ولی نمی شناختند این موضوع مارانگران

 میکرد تا اینکه یک اسیرشناخت وگفت ایشان رئیس

 مابوده گفتم هرکجا میرویم هیچکس نمی شناسدگفت الان

 مدرکی نشان میدهم که شما راقانع کند رفت ولباس

 اسارتش را آورد زیرلباس یادداشتی بخط وامضاء صحت

 بودکه کاملا برای من روشن بود خیلی خوشحال شدم بچه

 هابااهل محل وبسیج محله شروع به بستن طاق نصرت

 کرده وداشتیم آماده استقبال ازآزاده خودمیشدیم که یک

 روز غروب ازهلال احمرزنگ زدند وگفتند که محمد صحت

 فرزند پیرعلی امشب می آید بلافاصله بچه هاراجمع کرده

 وباتعدادی ازماشینها بسوی فرودگاه حرکت کردیم

 درفرودگاه که ظاهرا ترمینال فرودگاه بودتعدادی اتوبوس

 بازاسرا رامی بردندبه اردوگاه ونمی گذاشتند که برویم

 داخل ولی در یک چشم بهم زدن وارد شدیم وجلوتراز همه

 من جوان ترهاصحت را دوره کرد ه ومی بوسیدند من که  رسیدم وهمدیگررادیدیم ازگریه غش کردم وقتی که بهوش آمدم درداخل ماشین برادرم جانبازشهیدتقی معتمدیان بودیم که محمدگفته بودمن وبچه هارادریک ماشین سوارکنیدکه این عمل انجام شده بود بعدازعبورازخیابانهای مشهد ودورحرم امام رضاجلوکوچه خودمان درخیابان آبکوه رسیدیم.

 انبوه جمعیت مانع عبور ماشده وپیاده شدیم همه به

 استقبال آزاده محمدآمده بودند چونکه یک ماه دیرترازبقیه

 اسرااوراآزاد کردندوجزوآخرین سری آزادگان بود. یک

نفرازاقوام اوراروی گردنش سوارکرده وحلقه های گل برگردن محمدگذاشته می شد هرچندقدم یک گوسفندقربانی میشد،بالاخره رسیدیم به خانه ازاوخواستندکه سخنرانی کنند.وقتی که شنیدندبه کربلا ونجف برده اند صلوات هاقطع نمیشدبالاخره رسیدیم داخل خانه همه خاطرات می پرسیدند این کار سه روز طول  کشید یکی ازبزرگان گفت تاولیمه ندهیدمردم نمی روند.ولیمه باهمان گوشت ها وبرنج خریداری شدومردم ومستقبلین متفرق شدند.محمدگفت این حساب وکتابها راچه کسی قبول کرده مگرآنقدرداریم که اینهمه

 خرج شود. گفتم خداکریم است آمدن توبرای ماهمه

  چیزاست.

بالاخره موقع تسویه حساب فرارسید غرامت وسایل برده

 شده داده شدوکسری آن هم بافروش 2عددفرش دستباف

 وچیزهای دیگرحساب شدوازآن روز به بعد روزهای آرامی

 داشتیم .

همیشه ازخدامیخواهم که دیگرهیچ وقت محمدگم

 نشوداورا رهانمیکنم وبهرجامیرودبااوهمراه بوده وهستم .

خدا راشکر وشکر وبازهم شکرکه صحیح وسلامت بازگشت حالاهرسال آن روزراجشن میگیریم وبچه ها هم الحمدالله همه ازلیسانس به بالا تحصیلات دارندوبه سرخانه وزندگی خودرفته اندوآن روزهای تلخ تبدیل به خاطره شده که مقداری از آن را برایتان نوشتم وحالا روزگار سالمندی رابا هم بخوشی وخرمی میگذارنیم.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اسارت

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-08:40 ب.ظ

اسارت

بگفتم یک روزی دراسارت-کم کنیدظلم وستم براین ملت-

بزدضربه ای به من آن شیطان صفت-شدم مبهوت از آن همه

قساوت-ولی نگشودم هیچوقت لب برشکایت-چون شکایت

رابباید نزدخدابرد-راضی زدنیاآخرت-قلم یارای نوشتن

نداردزین سرنوشت-چودربندآن دیوصفتان بدسرشت-به روز

وشب گرسنه روی سوی خواب-تاشوی رنجوروملول وبی

تاب-بدان ای عراقی اسیران جانی دوباره دارند

به نام ایران زمین شوقی فزون دارند-بپرسیدروزی صحت

این سوال-خدایامگرهست بالاترازسیاهی-بگفتااسیری

چراغمگینی-سیاهی هم بودرنگی درجهان-اسیران رااراده ای

 بالاترازآهن-اسارت رابودلذتی تلخ وشیرین-چون شدی

 دربنددشمن شوی خاروخفینی-به یادروزعاشورادراین

سرزمینی-که عاشورابودبرای مسلمین قرین-نبینی به شب

 سما وماه ودب اکبرین-رسدناگه آزادی برای این کمترین

تاکندسپاس خدای عزوجل راکه هست کریم للعالمین

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیری در تاریخ ایران

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-08:39 ب.ظ

سیری درتاریخ ایران


ایران راتاریخی پرفرزونشیب داریم

سلسله مادهاراسراغازی پرخطروآشوب درتاریخ داریم

هخامنشیان دردنیامشهوربه قدرت ودارای منشورحقوق 

بشرداریم

اشکانیان هم سلسله پراشک وباوسعت خاک درایران داریم

ساسانیان رااوایل باقدرت واواخرسست اراد داریم

بنی امیه رابعدحمله اعراب به ایران بامشکلات عدیده 

داریم

بعدقبول اسلام درایران عباسیان راحاکم جبارداریم

طاهریان هم سلسله ای دیگر بابالاوپایین زیادداریم

صفاریان که ازسیستان وبلوچستان برخاسته اندبازحمت 

فراوان داریم

سپس سامانیان رابعدآنهادرایران به حال حکومت داریم

آل بویه وزیاریان وعلویان هم درقسمتی ازایران به 

حکومت داریم

غزنویان وآل افراسیاب وسلجوقیان هم درقسمتی ازایران 

به حاکمیت داریم

صفویه همزمان باعثمانیان درترکیه راباشاه عباس 

دراصفهان داریم

بعدآن افشاریه راچون نادردرسرسلسله خوددرکلات 

نادرداریم

زندیه که درشیرازمستقربوده باکریم خان وکیل الرعایا 

درآن زمان داریم

قاجاریه باآغامحمدخان رابابی رحمی داریم

پهلوی اول که حکومت راازقاجارستانده ودرتاریخ ثبت 

شده داریم

حال هم نظام اسلام حکومتی چون جمهوری اسلامی داریم

امیداست روزی وصل شودبه حکومت آقاامام زمان در فکر مردم داریم 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نظامی در جنگ

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-08:38 ب.ظ

نظامی درجنگ

یک نظامی با پوشیدن لباس خود به قربانگاه میرود/

همچون مثال قربانی درخوشی وناخوشی به مسلخ میرود.

دیدیم آنچه را درگذشته که برنظامیان گذشت/

اتفاقی که بعد از انقلاب و جنگ بر سرآنها گذشت.

من خود مصیبتها را درطول جنگ؛باخانواده ام پیموده ام/

از آزادی بوکان کردستان تا به فکه در جنوب را با مشکلات 

پیموده ام.

بعد بوکان به ارتفاعات پنجوین عراق در مریوان گسیلم 

داشتند/

گذر از دام کومله و دموکرات خود معمایی داشت.

بعدازهشت ماه گیلان غرب و بازی دراز را پدافند نمودم/

سپس منطقه سومار وارتفاعات مشرف به عراق را در 

کارنامه دارم.

حال بباید برای بازسازی گردان به سرپل ذهاب و منطقه 

پاتاق رویم/

چونکه پدافند میمک یا سیف سعد,همان شمشیر بران را 

دربرنامه داریم.

در یک جمعه سپاهی ازعراق؛بیشترپرسنل از بزرگ و 

کوچک 

را قربانی کرد و شهید دادیم/

اینها جزیی از کل مناطق عملیات من بوده/

زیرا که پس از آن به فکه و اسارت؛در سرنوشت من بوده.

روز عاشورا اتفاقی نادر برای من در تاریخ جنگ فتاد/

آنهم جمله بی امان عراقی ها و اسارت صحت مفقودالاثر

اتفاق فتاد

 

والسلام/مرداد72

 

 

 

 

 

 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مناطق عملیاتی که از سال 60 تا اخر بودم

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-08:36 ب.ظ

به نام خدا

مناطق عملیاتی که درطول جنگ ازسال60تاآخربوده ام


1-آزادسازی بوکان از چنگ کومله ودموکرات درکردستان 

بمدت6ماه بالشگر30گرگان

 

2-ارتفاعات بازی دراز درمنطقه گیلان غربب 

بالشگر30بمدت5ماه

 

3-ارتفاعات پنجوین عراق درمریوان بعدازگمرک هرگنه 

بالشگر30به مدت7ماه

 

4-منطقه سرپل ذهاب بالشگر30بمدت5ماه

 

5-منطقه لومارباتیپ40سراب به مدت7ماه

 

6-منطقه میمک یاسیف سعد(به عربی یعنی شمشیربران) 

که سعدابن وقاس سردارقادسیه

درزمان خلافت عمربافرماندهان لشگرامام حسین وامام حسن وازایلام وکرمانشاه تاشکست

یزدگرد3وبه اسارت گرفتن دختریزدگرد(بی بی 

شهربانو)باتیپ40سراب به مدت7ماه


7-ارتفاعات مهران به مدت 4ماه باتیپ40سراب


8-منطقه فکه بعدازاتفاق لشکر77بامنافقین باتیپ 

40سراب به مدت3ماه وبعدااسارت

*ولی حالاباآزادگی وانجام وظیفه آن چنانی یعنی پوچ 

وچنین به نظرمی رسدکه

دوق بادوشاب برابراست وادعایی هم نداریم،ازماکه 

گذشت خدابه کشورمان رحم کند...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-08:34 ب.ظ

زندگی

روزی وروزگاری دررفاه وآسایش بودیم

زندگی راباخوشی وسرافرازی سرآغازبودیم

شمارش هزاربرای مردم کارمشکلی بود

حال شنیدیم که میلیارد برای قلیلی کارآسون بود

چه کسانی برای زندگی مردم مشکل مضاعف ایجادمیکنند

ببایدفکری برای تعدیل سرمایه داران دانه درشت رادرنهان میکردند

به یاددارم که مبلغ جزِیی برای اجاره وخرجی خانه هزینه میکردند

چونکه برنامه ریزان زندگی رابرمبنای زحمت وعلم وتخصص بنامیکردند

طبقه ضعیف ومتوسط وکارمندبه حق خودنرسیدندهرگز

درعوض مفسدان ونزدیکان ازمرزمیلیاردهاگذرمی نمایندهرروز

ای جوانان عزیزایران زیادی ثروت خوشبختی وسلامتی نمی آوردبدانید

هرچندمقدارکمی هم ثروت لازمه زندگی وسرافزاری بین نیک وبدهست بدانید

مثال من که ثروت رافدای اتحادوخاک وطن ومردم وایثارکردیم

راضی ایم به رضای خدا وسلامتی وتوفیق فرزندان ونوه ها راآرزومندیمزندگی

روزی وروزگاری دررفاه وآسایش بودیم

زندگی راباخوشی وسرافرازی سرآغازبودیم

شمارش هزاربرای مردم کارمشکلی بود

حال شنیدیم که میلیارد برای قلیلی کارآسون بود

چه کسانی برای زندگی مردم مشکل مضاعف ایجادمیکنند

ببایدفکری برای تعدیل سرمایه داران دانه درشت رادرنهان میکردند

به یاددارم که مبلغ جزِیی برای اجاره وخرجی خانه هزینه میکردند

چونکه برنامه ریزان زندگی رابرمبنای زحمت وعلم وتخصص بنامیکردند

طبقه ضعیف ومتوسط وکارمندبه حق خودنرسیدندهرگز

درعوض مفسدان ونزدیکان ازمرزمیلیاردهاگذرمی نمایندهرروز

ای جوانان عزیزایران زیادی ثروت خوشبختی وسلامتی نمی آوردبدانید

هرچندمقدارکمی هم ثروت لازمه زندگی وسرافزاری بین نیک وبدهست بدانید

مثال من که ثروت رافدای اتحادوخاک وطن ومردم وایثارکردیم

راضی ایم به رضای خدا وسلامتی وتوفیق فرزندان ونوه ها راآرزومندیم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اجناس داخلی

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-08:21 ب.ظ

اجناس داخلی

من ازدیار سربداران سخنی باشمادارم

روزهای جنگ دورازدیارخود وقصه هاوغصه هادارم

مردم شهرهای مرزی همه درماتم واندوه وآواره بیابانهابودند

استکبارجهانی وانگلیس مشکلات عدیده ای به بهانه جنگ برسراین ملت آورده بودند

حال که اطراف ایران مینگریم بجزدرد ورنج وآوارگی نیست

ببایداتحادوهمدلی رادرمیان مردم این مرزوبوم بدقت نگریست

ای ملت شجاع ویارویاور سربداران قدیم اندیشه کنید

تاکه فساد ودوگانگی را ازشهرومحله وجامعه پاک کنید

چه خوب بود که ملت ایران یکدست ویکصدا قناعت پیشه می کردند

تاکه تاجران درموردواردات اجناس بنجل فکری برای مردم میکردند

شایداجناس بنجل راتاجران سودجو به ملت ماتحمیل نمی کردند

مردم هم نفسی تازه کرده وازاجناس داخلی حمایت می کردند




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4