تبلیغات
دل نوشته های آزاده محمد صحت - خاطره همسر عزیزم

خاطره همسر عزیزم

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-09:41 ب.ظ

راوی           خانم مریم معتمدیان        همسر   سرهنگ آزاده وجانبازارتش محمد صحت               مردادماه 73

روایات        خبراسارت وآزادی او

با خود فکر میکردم چرا صحت این دفعه خداحافظی طولانی کرد وهمه اش موقع رفتن به عقب نگاه میکرد چونکه سالهای سال جبهه میرود وقتیکه اززیرقران ردمیشدوآبی پشت سرآن پاشیده میشدمیرفت ولی این دفعه نگاهش جور دیگر است ولی باخودذکرحول ولا میگویم وازفکرهای بدسعی دارم که دوری کنم ولی نمیشود فکرنکرد چون همیشه بارزندگی روی دوش من است ازیکطرف خرید آذوقه وازطرفی درس ومشق ونام نویسی بچه ها در مدارس ومقاطع مختلف و فقط  برای برگشتن صحت که یک ماه طول میکشیدلحظه شماری میکردم ولی این دفعه رفت واز50 روزگذشت وهیچ خبری نشد تازه به خانه ای آمده بودیم که تلفن داشت وازرفتن به خانه های مردم برای صحبت تلفنی راحت شده بودیم ولی خبری از تلفن نشدکم کم نگرانی من زیاد و زیادترشد تاجائیکه بعضاازهمسرهمکاران ویا همسایه هامیشنیدم که فلانی شهیدشده ویازندانی ویا گم شده این پچ پچ هامرا نگران کرده ولی سعی داشتم بچه هارانگران نکنم ودرخفا یا وقتی بچه هاخوابیده بودند گریه میکردم وهرشب خواب اورا میدیدم به تنهاپسرم میگفتم تومرد خانه هستی وبایداز من وسه خواهرت مراقبت کنی اوهم الحق والانصاف بچه خوبی بود نه اوبلکه دخترها هم خیلی کمک میکردندوفهمیده بودند .

یکروز سرنهارنتوانستم طاقت بیاورم وبغضم ترکید واشکم درآمدویک دفعه های های شروع بگریستن کردم بچه ها مات مانده بودندکه چه شده هریک سوالی میکردند ،مگرمیشودگفت ولی بالاخره که چی باید گفت ،،درحال گریه هنوز شروع به خوردن نهارنکرده بودیم گفتم باباتون گم شده، بچه ها گفتندیعنی چه آدم به این بزرگی مگرگم میشودشمامیگفتید فرمانده است چطور شده . همه زدیم  زیرگریه یک دل سیر  گریه کردیم.بعدازگریه گفتم حالا شما ها ناراحت نباشید نهار بخورید ولی بچه ها مگرنهارشان ازگلویشان پایین می رفت هیچکدام نهارنخوردندهرکدام بدنبال مشق ودرس خود رفتند  ولی در دل من غوغایی بو  گفتم من خودم پیگیری میکنم وبه شماخبرمیدهم.

روزها میگذشت هرروز بایکی از بچه ها به بیمارستانها وپادگان محل نمایش اسرا میرفتیم ولی هیچ خبری نشدتا یکروز باپسرم به دنبال شخصی بنام گروارسی در گناباد رفتیم که اوهم در آنجانبود وگفتنددر مشهدهست بالاخره فردا برگشتیم و اوراپیداکرده وناگهان بدون سوال وجواب موقع نوبت ماشد گفت خانم شوهرشما دردست دشمن اسیراست وحالاحالا منتظر اونباشیدکمی دلمان آرام گرفت چون مادرم میگفت گم شدن بهتراز مردن است گم شده پیدامیشود.

روزگاربه سختی میگذشت هرروزبچه هاازبابایشان

 میپرسیدند چه بگویم من هم دل توی دلم نیست

 هرروزگریه وزاری تا جائیکه مادر وخواهر واقوام اسم 

 خانه ما را ماتمکده گذاشته وکمترمیامدندچون میگفتند همه اش گریه وزاری هست. 

روزی درخانه نشسته بودیم که پستچی نامه ای آوردوقتیکه باز کردیم دیدیم فتوکپی نامه ای ازاسرای صلیب سرخ دیده تیپ چهل سراب که صحت درآن خدمت میکرد بود نوشته شده بود که صحت سلام میرساند خانواده آن بنده خدا به پادگان سراب اردبیل مراجعه کرده ومیگویند که تابحال همچین اسمی نداشتیم درپادگان بلافاصله متوجه من شده ونامه را کپی کرده وبرای ما فرستاده بودند که کمی ازناراحتی ماکاسته شدویقین پیداکردیم که صحت اسیر شده ومفقود الاثراست یعنی اسمش را به صلیب سرخ نداده اند

بالاخره خیلی روزگارسختی بود تهیه آذوقه ودرس ومشق بچه هاو.....که گفته شد. فقط به زبان آسان است ولی مشکل ترین کاروفقط تنها راه آرام شدن گریه کردن آنهم بیشتردرخفا چون بچه هاهم ناراحت ونگران بودند مخصوصا دختربزرگ ووسطی که همش میخواستندبه من دلداری بدهند وپسرم هم بنوعی ناراحت بود ولی بچه ها ی درس خوان وباادب وقابل کنترل ،هیچ موقع روی حرف من حرفی نزدند بعدازدوسال دختروسطی دوان دوان ونفس زنان به درخانه مادرم که درآنجامهمان بودیم آمدوگفت مشتلق بدهید

من گفتم غیراز خبرباباتون هیچ خبری مرا راضی نمیکند

 گفت خبرازباباهست گفتم زودبگو اوگفت همسریک همکار

 باباازشاهرود زنگ زدوگفت که اسرا آزادمیشوند خیلی

 خوشحال شدم ولی اشکم هم جاری شدبچه هاگفتندبازهم

 گریه میکنی گفتم این گریه ،گریه خوشحالی است آمدیم

 خانه واز جلو تلویزیون تکان نمیخوردیم تا خبرتبادل اسرا

 اعلام شد .همه باخبرشده بودند مهمان ها ازتهران

 سبزواروروستا وقوچان ومشهد درمنزل ما جمع

 شدندوهریک  گوسفندی برای قربانی آورده بودند،خدابه

 همسایه هاخیربدهد ه ازآنهانگهداری میکردندمن خودم

 بزرگترین گوسفندرا خریدم .

اولین اسیرکه به مشهدرسیدباعکس محمد بهمراه بچه هابهدیدنش رفتیم ولی محمدرانشناخت، به دیدن دیگری

 ودیگری رفتیم ولی نمی شناختند این موضوع مارانگران

 میکرد تا اینکه یک اسیرشناخت وگفت ایشان رئیس

 مابوده گفتم هرکجا میرویم هیچکس نمی شناسدگفت الان

 مدرکی نشان میدهم که شما راقانع کند رفت ولباس

 اسارتش را آورد زیرلباس یادداشتی بخط وامضاء صحت

 بودکه کاملا برای من روشن بود خیلی خوشحال شدم بچه

 هابااهل محل وبسیج محله شروع به بستن طاق نصرت

 کرده وداشتیم آماده استقبال ازآزاده خودمیشدیم که یک

 روز غروب ازهلال احمرزنگ زدند وگفتند که محمد صحت

 فرزند پیرعلی امشب می آید بلافاصله بچه هاراجمع کرده

 وباتعدادی ازماشینها بسوی فرودگاه حرکت کردیم

 درفرودگاه که ظاهرا ترمینال فرودگاه بودتعدادی اتوبوس

 بازاسرا رامی بردندبه اردوگاه ونمی گذاشتند که برویم

 داخل ولی در یک چشم بهم زدن وارد شدیم وجلوتراز همه

 من جوان ترهاصحت را دوره کرد ه ومی بوسیدند من که  رسیدم وهمدیگررادیدیم ازگریه غش کردم وقتی که بهوش آمدم درداخل ماشین برادرم جانبازشهیدتقی معتمدیان بودیم که محمدگفته بودمن وبچه هارادریک ماشین سوارکنیدکه این عمل انجام شده بود بعدازعبورازخیابانهای مشهد ودورحرم امام رضاجلوکوچه خودمان درخیابان آبکوه رسیدیم.

 انبوه جمعیت مانع عبور ماشده وپیاده شدیم همه به

 استقبال آزاده محمدآمده بودند چونکه یک ماه دیرترازبقیه

 اسرااوراآزاد کردندوجزوآخرین سری آزادگان بود. یک

نفرازاقوام اوراروی گردنش سوارکرده وحلقه های گل برگردن محمدگذاشته می شد هرچندقدم یک گوسفندقربانی میشد،بالاخره رسیدیم به خانه ازاوخواستندکه سخنرانی کنند.وقتی که شنیدندبه کربلا ونجف برده اند صلوات هاقطع نمیشدبالاخره رسیدیم داخل خانه همه خاطرات می پرسیدند این کار سه روز طول  کشید یکی ازبزرگان گفت تاولیمه ندهیدمردم نمی روند.ولیمه باهمان گوشت ها وبرنج خریداری شدومردم ومستقبلین متفرق شدند.محمدگفت این حساب وکتابها راچه کسی قبول کرده مگرآنقدرداریم که اینهمه

 خرج شود. گفتم خداکریم است آمدن توبرای ماهمه

  چیزاست.

بالاخره موقع تسویه حساب فرارسید غرامت وسایل برده

 شده داده شدوکسری آن هم بافروش 2عددفرش دستباف

 وچیزهای دیگرحساب شدوازآن روز به بعد روزهای آرامی

 داشتیم .

همیشه ازخدامیخواهم که دیگرهیچ وقت محمدگم

 نشوداورا رهانمیکنم وبهرجامیرودبااوهمراه بوده وهستم .

خدا راشکر وشکر وبازهم شکرکه صحیح وسلامت بازگشت حالاهرسال آن روزراجشن میگیریم وبچه ها هم الحمدالله همه ازلیسانس به بالا تحصیلات دارندوبه سرخانه وزندگی خودرفته اندوآن روزهای تلخ تبدیل به خاطره شده که مقداری از آن را برایتان نوشتم وحالا روزگار سالمندی رابا هم بخوشی وخرمی میگذارنیم.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر