تبلیغات
دل نوشته های آزاده محمد صحت - خاطره

خاطره

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-09:44 ق.ظ

بالاخره مدرسه ها باز شد . ازخوشحالی خوابم نمیبرد صبح زود پاشدم ولباس پوشیدم ومنتظر مژگان وفرحناز نشستم باذوق دست به کیف نوم زدم وکتابهای تازمو ورق میزدم .
اول راهنمایی بودم  وکلی کتابهای جدید داشتم که صدای تق تق در اومد فهمیدم بچه ها اومدن دنبالم چون رویاکوچولوخواب بود به دوستهام گفته بودم مواظب باشن سروصدانشه خوشحال پریدم سمت در و سلام کردم ،مامان هم اومد دم در عادت کرده بودم اول مهربا دعای مامان وقرآن بالای سرم مدرسه رو شروع کنم ،مامان جواب سلام بچه هاروداد وبعد از خوندن چهارقل اززیرقرآن رد شدیم و بامامان خداحافظی کردیم واز تپه سرازیر شدیم پایین .
خونه ما در پادگان چهلدختر۴۵کیلومتری شهرستان شاهرود در استان سمنان بود مدرسه مادرپایین تپه بودکه موقع رفتن بایداز زمینهای خاکی پوشیده از خاروخاشاک عبور میکردیم البته توی زمستون خیلی سخت بود وپاهامون تازانو توی برف که بچه های کوچکتر می افتادندو باید همه دست همومیگرفتیم وبسختی به مدرسه میرفتیم ولی تواین فصل مشکلی نبود ازبالای تپه نگاه کردم پر ازبچه های ریزودرشت بود که با لباس وکیف نومدرسه میرفتند.
چشمم افتادبه پایین تپه سمت چپ که زمین بزرگ آموزش پادگان بود که فرمانده درحال آموزش رژه رفتن به سربازها بود یاد بابا افتادم دلم براش تنگ شده بود اشکم چکید مژگان نگام کردو گفت چراگریه میکنی ؟ گفتم یادباباهامون افتاد چقدراون روزهاخوب بود بالای تپه می نشستیم ورژه یاددادن اونا رو میدیدم .میدونی چندروزه ازبابا خبری نیست ؟ مامانم خیلی بی تابه همش منتظرزنگ باباست ؟ فرحنازگفت انشالله خیره مامانم میگه بیخبری یعنی خوش خبری. گفتم یعنی چی؟ 
گفت نمیدونم حتما معنی خوبی میده .مژگان که عقب مونده بود با دو اومد وگفت بچه ها الان وقت ناراحتی نیست خوشحال باشید که سال تحصیلی خوبی هم داشته باشیم خندیم وگفتم باشه حالاکی میادمسابقه دوتامدرسه هردو گفتن :من وشروع کردیم به دویدن برای دیدن بقیه بچه ها  تو مدرسه....
چند روزازمدرسه گذشته وما بامعلمها آشنا شدیم ولی هیچکدوم ازبچه ها شادابی قبل روندارن بیشترباباها جبهه بودن و ماهرروز شاهدبیتابی ودلشوره مامانها بودیم گرچه سعی میکردن به ما چیزی نگن ولی خوب بزرگ شده بودیم وهم چیز رو میفهمیدیم .
شب یکشنبه بیستم  مهربود فردا صبح ریاضی وتاریخ داشتم که حتما میپرسید ولی فکربابا نمی گذاشت درس بخونم رویا هم گریه میکرد ومامانو حسابی خسته کرده بود به الهه ورامین نگاه کردم ساکت نشسته بودن وکتاب درسیشون رونگاه میکردن میدونستم که توفکرن و ناراحت واصلا درس رو نمیفمن  و ازغصه مامان غمگین ولی چون کوچکترازمن بودن کاری ازدستشون برنمی اومد .
یاد شیطونیها وسروصداشون توهفته های قبل اشکمو درآورد بلند شدم واشکم رو پاک کردم ورفتم سراغ مامان ، رویای یکساله رو گرفتم و گفتم مامان جون میشه یک کیک برامون درست کنید.
مامان خندیدوچشمک زد آره چرانمیشه بچه ها کی کمک میکنه؟الهه ورامین پریدن وگفتن ما . 
رویا رو گذاشتم روی پام وتکون دادم تابخوابه وبه مامان نگاه کردم که با وجودچشمهای اشک آلود وصورت بیتابش میخنده تابچه ها رو که در حال هم زدن مواد کیک بودن خوشحال کنه ،ازخنده بچه هاخوشحال شدم ورویاروکه خواب بودآروم  گذاشتم زمین ودویدم پیششون :منم اومدم کمک .
بالاخره صبح شد یکشب پراسترس گذشت 
گرچه میدونم مامان اصلانخوابید، هروقت نگاهش کردم نشسته بود ورویا رو،روپاش تکون میدادو توفکربود خداکنه بابازودزنگ بزنه یابیاد مرخصی تا حال مامان هم خوب بشه . 
اخبارظهراز انجام عملیات موفق آزادسازی بوکان ازدست منافقین میگفت،باخودم گفت معلوم نیست بوکان کجاست ولی هرجاهست خدا پدرهایی رو که توجنگ اونجابودن حفظ کنه انشالله .
شب شده بود که درزدن وهمسایه مون که تو مخابرات کارمیکرداومد وگفت بابا زنگ زده ،مامان رویارو داد به منو چادرسرش کرد ورفت ،اون زمان خونه هاتلفن نداشت وفقط چندنفرکه مخابرات کارمیکردن تلفن داشتن ورزمندها زنگ میزدن وتا خانواده اشون رو صدا کنن تلفن روقطع میکردن  ودوباره ۱۰دقیقه بعدزنگ میزدند.
بعدازنیم ساعت مامان اومد وخوشحال گفت باباحالش خوبه وهفته دیگه میاد مرخصی. همگی جیغ کشیدیم رویا هم که تازه راه افتاده بود نشست ودست میزد ومیخندید همگی از کارهای رویاخندیدیم انگاراونم حال خوب مارو فهمیده بود وشیرینکاری میکرد.
بالاخره یک هفته گذشت وبابا اومد خندون بود ولی نمیدونم چرا فکرمیکردم چشمهاش غمگینه ، چندتا چایی آوردم به بابا که رویاروبغلش گرفته بود وبه مامانو بچه هاتعارف کردم ونشستم خندم گرفت مامان گفت:چی شده میخندی؟
اشاره کردم به بابا که رویا بغلش بود والهه روی یک پاش ورامین روی پای دیگش. مامان خندید وگفت:ا ا بچه ها بلندشین باباخسته میشه، باباخندید وگفت:ولشون کن بگذار راحت باشن. 
مامان در حال تعارف کردن شیرینی  گفت:نگفتی چرا ایندفعه آنقدر دیر اومدی ؟
بابا دوباره چشمهاش غمگین شدو گفت :
میدونید که بعد از انقلاب در کردستان بی نظمی های فراوان دیده میشد یکی از آنها عدم قبول حکومت مرکزی بوکان بود که در دست کومله و دمکرات بود.چند ماه پیش یک گردان از مرکز آموزش چهلدختر مامور به لشکر ۳۰ گرگان شد برای آزاد سازی بوکان که منهم اعزام شدم .
در شهر میاندوآب که در دست خودی بود آماده سازی انجام شد ودر روز موعود حمله آغاز گردید وبعد از ۴۸ ساعت بوکان آزاد شد و گردان ۸۰۶ ما بعد از هماهنگی مسئول تامین جاده میاندوآب به بوکان شد شهدای زیادی داده بودیم‌ و دستور بود که اول روشنایی هوا پرسنل میفرستادیم در محل های تعیین شده مستقر میشدند و اول تاریکی هوا جمع میشدند در پایگاهها ومسئول تامین پایگاه خودشان بودند .
یک دسته در روی یک تپه روبروی روستای ساری قمش مستقر بود فرمانده دسته یک افسر وظیفه بود که یک شب اتفاق عجیبی افتاد. 
همانطور که گفتم در تقدم یکم حفظ پایگاه در شب مهم بود ونمیشد که از پایگاه خارج شد زیرا به محض خروج در کمین کومله یا دمکرات میافتادیم .
ساعت نه ونیم شب بود که بیسیم چی آن تپه اعلام کرد که یک مینی بوس ته دره ایستاده و تعدادی در حال رقص و زدن دهل وسورنا هستند بعد شنیدن این پیام فرمانده گردان دستورات لازم برای مواظبت از پایگاه و احتمال حمله از طرف دشمن را داد وحدود ۴۵ دقیقه بعد بیسیم چی اعلام کرد که حمله کردن و رسیدن بالای تپه  فرمانده  دستور مقاومت داد ولی تعداد آنها زیادبودوهمه را اسیر میکردند وهر کس که مقاومت میکردرا به شهادت می رسوندند تا نزدیک روشنی هوا این جنگ نا برابر ادامه پیداکرد .
بمحض روشن شدن هوا من به عنوان فرمانده با یک دسته شناسایی که در اختیار گروهان ارکان بود به محل رفتیم خدایا چه مصیبتی همه را شهید کرده بودندو وسایل را اتش زده اند فقط بیسیم چی وفرمانده  دسته در گودالی بودند که سالم مانده و برابر گفته فرمانده دسته ۵ نفر هم به اسارت برده بودند و یک جنازه از دمکراتی ها روی تپه مانده بودکه نتوانستند ببرند ولی بقیه جنازه هایشان را بردند به کمک پرسنل تپه را جمع و جور کرده وپاک سازی کردیم و جنازه آن دمکرات را تحویل مسئولین دادیم ولی تصاویر اونروز همش پیش چشم منه مخصوصا دوست صمیمیم که از گرگان اعزام شده بود ومنتظرتولد فرزندش بود وخوشحال که سه روزبعد به مرخصی میره ولی شهید شد .
چشمهام میسوخت به مامان وبچه ها نگاه کردم که آروم ازبغل بابا به پایین اومدند واشکشون روپاک میکردند.
رامین گفت:ازجنگ بدم میاد منکه اصلابه جنگ نمیرم.  باباخندید وگفت:باباجون ما که دوست نداریم بجنگیم ولی اگرکسی به کشور ومردم ما حمله کنه وظیفه همه ماست که اجازه ندیم ودفاع کنیم ، الهه خندید وگفت:منم میرم دفاع کنم که مامان گفت:نه دیگه شماسنتون کمه درحال حاضر با درس خوندن بهترمیتونید به کشورتون کمک کنید .بچه ها بلند شدند وحمله کردند به شیرینیها .
اون لحظه قسم خوردم که دیگه تنبلی نکنم ودرسهامو سروقت بخونم . 
صدای زنگ اومد همه بلندشدیم برای استقبال از مهمونهایی که برای پرسیدن حال بابا ورزمندگان خودشون به خونه ما می اومدند. 

گردآورنده: زهره صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر