تبلیغات
دل نوشته های آزاده محمد صحت - خاطره2

خاطره2

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-09:46 ق.ظ

از سری خاطرات پدرم...... (آزاده سرافراز محمد صحت)
مثل همیشه پرصلابت از عشق به وطن سخن میگوید، ثانیه های حضورش درسهای تازه ای است. عشق به میهن در کنارعشقش به خانواده اورا در دوران اسارت پابرجا و محکم نگهداشته است. به او افتخار میکنم و لحظات بودن در کنارش را با شما تقسیم مینمایم.
انتظار......
از قول پدرم:
زندگی و جان هر فرد چون پر سبک است اما حیثیت و منافع وطن مانند کوهی عظیم سنگین است.
ای وطن آمدیم.
روز ورود به میهن تنها به یک موضوع فکر میکردم..... لحظه دیدار با خانواده
از مرز خسروی به اسلام آباد منتقل شده و سپس به سمت کرمانشاه رفتیم. صبح شده بود، همه در افکار خود غرق بودند..... فقط و فقط دیدار درد ما را التیام می بخشد. با هواپیمای C-130 به تهران و از آنجا به قرنطینه ای واقع در پادگان قصر فیروزه نیروی هوایی منتقل شدیم. تا شب مراحل اداری و شخصی انجام شد. شام در حضور ریاست جمهوری وقت (حاج آقا رفسنجانی) صرف شد. همچنان در فکر خانواده به هردری میزدم تا به خانواده اطلاع دهم که تهران هستم ولی نشد که نشد.
فردا صبح در کاخ گلستان به حضور ریاست جمهوری و عصر به دیدار رهبر انقلاب رفتیم. فکر بازگشت به خانه و خانواده دست از سرم برنمیداشت. روز 26/6/69 ساعت 8 شب به قصد بازگشت به مشهد عازم فرودگاه مهرآباد گشته و بالاخره سوار هواپیما شدیم. داخل هواپیما لحظات به کندی می گذشت، هربار که عبور از فراز شهرها اعلام می شد عصبی تر می شدم. یکی از مهمانداران که تقریبا مسن بود متوجه وضعیت نامساعد روحی من شده بود، جلو آمد و پرسید: دلیل اینهمه بیقراری شما چیست؟ گفتم: نگرانم، آخر میدانید من مفقودالاثر بوده ام، کسی از خانواده از بازگشت من اطلاعی ندارند، نمیدانم که به استقبالم آمده اند یا خیر (هرچند با توجه به شناختی که از همسر مهربانم داشتم، ته دلم گواهی میداد که اتفاقاتی خوب در راه است ولی باز هم این استرس لعنتی دست از سرم بر نمی دارد). لحظاتی به فکر فرورفت و گفت چند دقیقه به من فرصت دهید. رفت و دقایقی بعد بازگشت و گفت: توسط خلبان با اطلاعات فرودگاه تماس گرفته شده، خبر رسیده خانواده ات بیقرار، در فرودگاه منتظر هستند و مدام درباره شما پرس و جو می کنند. 
آن لحظه انگار  تمام دنیا را به من دادند.....
متشکرم مرد بزرگ، در زمان اسارت، برخوردهای نامناسب بسیاری دیده بودم خدا را شکر کردم که هنوز هم انسانهای شریف وجود دارند.
از آن لحظه به بعد خستگی راه، اسارت، قرنطینه و تمامی آلام روحی و جسمیم به ناگهان تمام شد و شیرینی انتظار لحظه دیدار به جانم نشست.
.
.
.
اشک رهایم نمی کند، باید قدر لحظات باهم بودن را بدانیم. 
براستی پدرم قهرمان داستان زندگی من است.
دوستت دارم پدر قهرمان من......

گردآورنده: الهه صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دلدار
دوشنبه 23 مرداد 1396 12:53 ب.ظ
سلام عزیز خوبی؟ مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود معلومه که وقت گذاشتی .من یه پیشنهاد داشتم که واسه وبلاگ جفتمون خوبه اونم اینکه به وب سایت منم سر بزنی و باهم تبادل لینک داشته باشیم از این به بعد مثل دو تا دوست خوب واسه هم میشیم بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
ترانه
دوشنبه 23 مرداد 1396 10:17 ق.ظ
سلام
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر