آمار

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-09:37 ب.ظ

✍️ برگزیده آمارهای اسرای ایرانی  
در جنگ ایران و عراق
به مناسبت ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان

✍️ ۴۲۶۱۸ ایرانی در طول ۸ سال جنگ به اسارت عراقی ها در آمدند .که از ۲ تا ۱۸ سال اسیر بودند.

✍️از این تعداد ۳۲۰۰۰ نفر از جمله نویسنده این مطلب و برادرش  مفقود الاثر بودند یعنی عراق نام آنها را به عنوان اسیر به صلیب سرخ جهانی نداده بود 

✍️عراقی ها اسرای ایرانی را در ۸ استان و ۲۵ اردوگاه و ۳ زندان نگهداری میکردند

✍️در بین اسرای ایرانی بچه های ۱۰ ساله و پیرمردان ۷۰ ساله از مردم خرمشهر هم دیده شده است .

✍️تعدادی از پرستاران ایرانی در خطوط مقدم نبرد و تعدادی از زنان در پشت جبهه در اوایل جنگ به اسارت عراقی ها در آمدند که در سالهای اول جنگ آزاد شدند.

✍️رفتار عراقی ها و شکنجه ها و آزار و اذیت اسرای ایرانی در طول تاریخ نمونه ندارد. دشمن از لحظه اسارت ضرب و شتم را تا حد شهادت آغاز می کرد و به شکلهای مختلف در اردوگاهها ادامه میداد . فیلمی از این رفتار موجود است که بزودی در این کانال منتشر خواهد شد.

✍️بدترین رفتار را عراقی ها بر علیه خلبانان اسیر اعمال میکردند به عنوان نمونه بعضی از این اسرا نزدیک به دو سال رنگ آسمان و نور خورشید را ندیده بودند .

✍️در اوایل جنگ وزیر نفت ایران به نام مهدی تند گویان به اسارت دشمن درآمد و در طول اسارت به شهادت رسید .

✍️عراق در طول جنگ تقریبا ۲۰۰۰۰ ایرانی را اسیر کرده بود که یک چهارم اسرای خودش در ایران بود .اما در سه ماه پایان جنگ با ۴ عملیات توانست حدود  ۲۰۰۰۰ اسیر دیگر بگیرد . و تعداد اسرا را به حدود نصف اسرای خودش در ایران برساند.

✍️ تعداد قابل توجهی از  روحانیانی که در خطوط مقدم حضور داشتند به اسارت درآمدند که نقش موثری در استقامت اسرای ایرانی ایفا کردند از جمله حاج آقای ابوترابی که ۱۰ سال اسارت کشید.

✍️ حدود یک درصد آزادگان ایرانی خاطرات خود را نوشته و یا چاپ کرده اند ایشان از یاد آوری خاطرات و حوادث آن دوران پرهیز میکنند .

✍️ و نکته آخر اینکه تعدادی از اسرای ایرانی توانستند از اردوگاههای عراق فرار کرده و خود را به ایران برسانند .کتاب فرار از موصل خاطرات محمد رضا عبدی شرح یک نمونه از فرار است.    از قول دکتر جعفری هم اردوگاهی اینجانب.  سرهنگ آزاده و جانباز ارتش. صحت.   تکریت شماره ۱۹ پادگان صلاح الدین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره2

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-09:46 ق.ظ

از سری خاطرات پدرم...... (آزاده سرافراز محمد صحت)
مثل همیشه پرصلابت از عشق به وطن سخن میگوید، ثانیه های حضورش درسهای تازه ای است. عشق به میهن در کنارعشقش به خانواده اورا در دوران اسارت پابرجا و محکم نگهداشته است. به او افتخار میکنم و لحظات بودن در کنارش را با شما تقسیم مینمایم.
انتظار......
از قول پدرم:
زندگی و جان هر فرد چون پر سبک است اما حیثیت و منافع وطن مانند کوهی عظیم سنگین است.
ای وطن آمدیم.
روز ورود به میهن تنها به یک موضوع فکر میکردم..... لحظه دیدار با خانواده
از مرز خسروی به اسلام آباد منتقل شده و سپس به سمت کرمانشاه رفتیم. صبح شده بود، همه در افکار خود غرق بودند..... فقط و فقط دیدار درد ما را التیام می بخشد. با هواپیمای C-130 به تهران و از آنجا به قرنطینه ای واقع در پادگان قصر فیروزه نیروی هوایی منتقل شدیم. تا شب مراحل اداری و شخصی انجام شد. شام در حضور ریاست جمهوری وقت (حاج آقا رفسنجانی) صرف شد. همچنان در فکر خانواده به هردری میزدم تا به خانواده اطلاع دهم که تهران هستم ولی نشد که نشد.
فردا صبح در کاخ گلستان به حضور ریاست جمهوری و عصر به دیدار رهبر انقلاب رفتیم. فکر بازگشت به خانه و خانواده دست از سرم برنمیداشت. روز 26/6/69 ساعت 8 شب به قصد بازگشت به مشهد عازم فرودگاه مهرآباد گشته و بالاخره سوار هواپیما شدیم. داخل هواپیما لحظات به کندی می گذشت، هربار که عبور از فراز شهرها اعلام می شد عصبی تر می شدم. یکی از مهمانداران که تقریبا مسن بود متوجه وضعیت نامساعد روحی من شده بود، جلو آمد و پرسید: دلیل اینهمه بیقراری شما چیست؟ گفتم: نگرانم، آخر میدانید من مفقودالاثر بوده ام، کسی از خانواده از بازگشت من اطلاعی ندارند، نمیدانم که به استقبالم آمده اند یا خیر (هرچند با توجه به شناختی که از همسر مهربانم داشتم، ته دلم گواهی میداد که اتفاقاتی خوب در راه است ولی باز هم این استرس لعنتی دست از سرم بر نمی دارد). لحظاتی به فکر فرورفت و گفت چند دقیقه به من فرصت دهید. رفت و دقایقی بعد بازگشت و گفت: توسط خلبان با اطلاعات فرودگاه تماس گرفته شده، خبر رسیده خانواده ات بیقرار، در فرودگاه منتظر هستند و مدام درباره شما پرس و جو می کنند. 
آن لحظه انگار  تمام دنیا را به من دادند.....
متشکرم مرد بزرگ، در زمان اسارت، برخوردهای نامناسب بسیاری دیده بودم خدا را شکر کردم که هنوز هم انسانهای شریف وجود دارند.
از آن لحظه به بعد خستگی راه، اسارت، قرنطینه و تمامی آلام روحی و جسمیم به ناگهان تمام شد و شیرینی انتظار لحظه دیدار به جانم نشست.
.
.
.
اشک رهایم نمی کند، باید قدر لحظات باهم بودن را بدانیم. 
براستی پدرم قهرمان داستان زندگی من است.
دوستت دارم پدر قهرمان من......

گردآورنده: الهه صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-09:44 ق.ظ

بالاخره مدرسه ها باز شد . ازخوشحالی خوابم نمیبرد صبح زود پاشدم ولباس پوشیدم ومنتظر مژگان وفرحناز نشستم باذوق دست به کیف نوم زدم وکتابهای تازمو ورق میزدم .
اول راهنمایی بودم  وکلی کتابهای جدید داشتم که صدای تق تق در اومد فهمیدم بچه ها اومدن دنبالم چون رویاکوچولوخواب بود به دوستهام گفته بودم مواظب باشن سروصدانشه خوشحال پریدم سمت در و سلام کردم ،مامان هم اومد دم در عادت کرده بودم اول مهربا دعای مامان وقرآن بالای سرم مدرسه رو شروع کنم ،مامان جواب سلام بچه هاروداد وبعد از خوندن چهارقل اززیرقرآن رد شدیم و بامامان خداحافظی کردیم واز تپه سرازیر شدیم پایین .
خونه ما در پادگان چهلدختر۴۵کیلومتری شهرستان شاهرود در استان سمنان بود مدرسه مادرپایین تپه بودکه موقع رفتن بایداز زمینهای خاکی پوشیده از خاروخاشاک عبور میکردیم البته توی زمستون خیلی سخت بود وپاهامون تازانو توی برف که بچه های کوچکتر می افتادندو باید همه دست همومیگرفتیم وبسختی به مدرسه میرفتیم ولی تواین فصل مشکلی نبود ازبالای تپه نگاه کردم پر ازبچه های ریزودرشت بود که با لباس وکیف نومدرسه میرفتند.
چشمم افتادبه پایین تپه سمت چپ که زمین بزرگ آموزش پادگان بود که فرمانده درحال آموزش رژه رفتن به سربازها بود یاد بابا افتادم دلم براش تنگ شده بود اشکم چکید مژگان نگام کردو گفت چراگریه میکنی ؟ گفتم یادباباهامون افتاد چقدراون روزهاخوب بود بالای تپه می نشستیم ورژه یاددادن اونا رو میدیدم .میدونی چندروزه ازبابا خبری نیست ؟ مامانم خیلی بی تابه همش منتظرزنگ باباست ؟ فرحنازگفت انشالله خیره مامانم میگه بیخبری یعنی خوش خبری. گفتم یعنی چی؟ 
گفت نمیدونم حتما معنی خوبی میده .مژگان که عقب مونده بود با دو اومد وگفت بچه ها الان وقت ناراحتی نیست خوشحال باشید که سال تحصیلی خوبی هم داشته باشیم خندیم وگفتم باشه حالاکی میادمسابقه دوتامدرسه هردو گفتن :من وشروع کردیم به دویدن برای دیدن بقیه بچه ها  تو مدرسه....
چند روزازمدرسه گذشته وما بامعلمها آشنا شدیم ولی هیچکدوم ازبچه ها شادابی قبل روندارن بیشترباباها جبهه بودن و ماهرروز شاهدبیتابی ودلشوره مامانها بودیم گرچه سعی میکردن به ما چیزی نگن ولی خوب بزرگ شده بودیم وهم چیز رو میفهمیدیم .
شب یکشنبه بیستم  مهربود فردا صبح ریاضی وتاریخ داشتم که حتما میپرسید ولی فکربابا نمی گذاشت درس بخونم رویا هم گریه میکرد ومامانو حسابی خسته کرده بود به الهه ورامین نگاه کردم ساکت نشسته بودن وکتاب درسیشون رونگاه میکردن میدونستم که توفکرن و ناراحت واصلا درس رو نمیفمن  و ازغصه مامان غمگین ولی چون کوچکترازمن بودن کاری ازدستشون برنمی اومد .
یاد شیطونیها وسروصداشون توهفته های قبل اشکمو درآورد بلند شدم واشکم رو پاک کردم ورفتم سراغ مامان ، رویای یکساله رو گرفتم و گفتم مامان جون میشه یک کیک برامون درست کنید.
مامان خندیدوچشمک زد آره چرانمیشه بچه ها کی کمک میکنه؟الهه ورامین پریدن وگفتن ما . 
رویا رو گذاشتم روی پام وتکون دادم تابخوابه وبه مامان نگاه کردم که با وجودچشمهای اشک آلود وصورت بیتابش میخنده تابچه ها رو که در حال هم زدن مواد کیک بودن خوشحال کنه ،ازخنده بچه هاخوشحال شدم ورویاروکه خواب بودآروم  گذاشتم زمین ودویدم پیششون :منم اومدم کمک .
بالاخره صبح شد یکشب پراسترس گذشت 
گرچه میدونم مامان اصلانخوابید، هروقت نگاهش کردم نشسته بود ورویا رو،روپاش تکون میدادو توفکربود خداکنه بابازودزنگ بزنه یابیاد مرخصی تا حال مامان هم خوب بشه . 
اخبارظهراز انجام عملیات موفق آزادسازی بوکان ازدست منافقین میگفت،باخودم گفت معلوم نیست بوکان کجاست ولی هرجاهست خدا پدرهایی رو که توجنگ اونجابودن حفظ کنه انشالله .
شب شده بود که درزدن وهمسایه مون که تو مخابرات کارمیکرداومد وگفت بابا زنگ زده ،مامان رویارو داد به منو چادرسرش کرد ورفت ،اون زمان خونه هاتلفن نداشت وفقط چندنفرکه مخابرات کارمیکردن تلفن داشتن ورزمندها زنگ میزدن وتا خانواده اشون رو صدا کنن تلفن روقطع میکردن  ودوباره ۱۰دقیقه بعدزنگ میزدند.
بعدازنیم ساعت مامان اومد وخوشحال گفت باباحالش خوبه وهفته دیگه میاد مرخصی. همگی جیغ کشیدیم رویا هم که تازه راه افتاده بود نشست ودست میزد ومیخندید همگی از کارهای رویاخندیدیم انگاراونم حال خوب مارو فهمیده بود وشیرینکاری میکرد.
بالاخره یک هفته گذشت وبابا اومد خندون بود ولی نمیدونم چرا فکرمیکردم چشمهاش غمگینه ، چندتا چایی آوردم به بابا که رویاروبغلش گرفته بود وبه مامانو بچه هاتعارف کردم ونشستم خندم گرفت مامان گفت:چی شده میخندی؟
اشاره کردم به بابا که رویا بغلش بود والهه روی یک پاش ورامین روی پای دیگش. مامان خندید وگفت:ا ا بچه ها بلندشین باباخسته میشه، باباخندید وگفت:ولشون کن بگذار راحت باشن. 
مامان در حال تعارف کردن شیرینی  گفت:نگفتی چرا ایندفعه آنقدر دیر اومدی ؟
بابا دوباره چشمهاش غمگین شدو گفت :
میدونید که بعد از انقلاب در کردستان بی نظمی های فراوان دیده میشد یکی از آنها عدم قبول حکومت مرکزی بوکان بود که در دست کومله و دمکرات بود.چند ماه پیش یک گردان از مرکز آموزش چهلدختر مامور به لشکر ۳۰ گرگان شد برای آزاد سازی بوکان که منهم اعزام شدم .
در شهر میاندوآب که در دست خودی بود آماده سازی انجام شد ودر روز موعود حمله آغاز گردید وبعد از ۴۸ ساعت بوکان آزاد شد و گردان ۸۰۶ ما بعد از هماهنگی مسئول تامین جاده میاندوآب به بوکان شد شهدای زیادی داده بودیم‌ و دستور بود که اول روشنایی هوا پرسنل میفرستادیم در محل های تعیین شده مستقر میشدند و اول تاریکی هوا جمع میشدند در پایگاهها ومسئول تامین پایگاه خودشان بودند .
یک دسته در روی یک تپه روبروی روستای ساری قمش مستقر بود فرمانده دسته یک افسر وظیفه بود که یک شب اتفاق عجیبی افتاد. 
همانطور که گفتم در تقدم یکم حفظ پایگاه در شب مهم بود ونمیشد که از پایگاه خارج شد زیرا به محض خروج در کمین کومله یا دمکرات میافتادیم .
ساعت نه ونیم شب بود که بیسیم چی آن تپه اعلام کرد که یک مینی بوس ته دره ایستاده و تعدادی در حال رقص و زدن دهل وسورنا هستند بعد شنیدن این پیام فرمانده گردان دستورات لازم برای مواظبت از پایگاه و احتمال حمله از طرف دشمن را داد وحدود ۴۵ دقیقه بعد بیسیم چی اعلام کرد که حمله کردن و رسیدن بالای تپه  فرمانده  دستور مقاومت داد ولی تعداد آنها زیادبودوهمه را اسیر میکردند وهر کس که مقاومت میکردرا به شهادت می رسوندند تا نزدیک روشنی هوا این جنگ نا برابر ادامه پیداکرد .
بمحض روشن شدن هوا من به عنوان فرمانده با یک دسته شناسایی که در اختیار گروهان ارکان بود به محل رفتیم خدایا چه مصیبتی همه را شهید کرده بودندو وسایل را اتش زده اند فقط بیسیم چی وفرمانده  دسته در گودالی بودند که سالم مانده و برابر گفته فرمانده دسته ۵ نفر هم به اسارت برده بودند و یک جنازه از دمکراتی ها روی تپه مانده بودکه نتوانستند ببرند ولی بقیه جنازه هایشان را بردند به کمک پرسنل تپه را جمع و جور کرده وپاک سازی کردیم و جنازه آن دمکرات را تحویل مسئولین دادیم ولی تصاویر اونروز همش پیش چشم منه مخصوصا دوست صمیمیم که از گرگان اعزام شده بود ومنتظرتولد فرزندش بود وخوشحال که سه روزبعد به مرخصی میره ولی شهید شد .
چشمهام میسوخت به مامان وبچه ها نگاه کردم که آروم ازبغل بابا به پایین اومدند واشکشون روپاک میکردند.
رامین گفت:ازجنگ بدم میاد منکه اصلابه جنگ نمیرم.  باباخندید وگفت:باباجون ما که دوست نداریم بجنگیم ولی اگرکسی به کشور ومردم ما حمله کنه وظیفه همه ماست که اجازه ندیم ودفاع کنیم ، الهه خندید وگفت:منم میرم دفاع کنم که مامان گفت:نه دیگه شماسنتون کمه درحال حاضر با درس خوندن بهترمیتونید به کشورتون کمک کنید .بچه ها بلند شدند وحمله کردند به شیرینیها .
اون لحظه قسم خوردم که دیگه تنبلی نکنم ودرسهامو سروقت بخونم . 
صدای زنگ اومد همه بلندشدیم برای استقبال از مهمونهایی که برای پرسیدن حال بابا ورزمندگان خودشون به خونه ما می اومدند. 

گردآورنده: زهره صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اسارت

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-08:36 ق.ظ

با سلام به تمامی رزمندگان وایثارگران و آزادگان دفاع مقدس

یک خاطر از اسارت 

روزی دور هم نشسته ودر فکر خانواده در ایران بودیم که اخبار تلوزیون عراق بعد از چند دفعه گفتن توجه.  توجه.  توجه.  فیلمی از کاخ رئیس جمهوری عراق صدام حسین در شمال که ظاهرا کاخ تابستانی صدام بود این فیلم خود صدام و زنش ودختر کوچکش را که زخمی شده بود  نشان میداد بدین صورت که هواپیماهای تیز پرواز ایران تا عمق عراق نفوذ کرده و کاخ صدام را شناسائی وموردحمله قرارداده بودند ودر نتیجه دختر کوچک صدام زخمی بود و صدام و زنش درپناگاه بودند ودر امان باقی مانده بودندوخود صدام تکه هائی از راکت های پرت شده به کاخ را نشان میداد که اسرا با دیدن این فیلم و شنیدن حرفهای صدام همه هورا میکشیدن که باعث ناراحتی سربازان نگهبانها شد و کلی مارا مورد شکنجه وازار و اذیت قرار دادند این یک خاطره بود در زمان اسارت که حمله نیروی هوایی ایران باعث افتخار ما اسرا شد.      والسلام   ارادتمند

آزاده و جانباز از تکریت عراق. 

محمد.  صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عملیات میمک

نویسنده :محمد صحت
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-08:10 ق.ظ

بسمه تعالی
تقدیم به تمامی شهدا و رزمندگان و ایثارگران میمک که هنوز جنازه بعضی از عزیزان پیدا نشده است.
اواخر سال 65 جهت شناسایی منطقه پدافندی میمک یا به عربی سیف سعد (شمشیر بُرّان) با فرماندهان گروهان به منطقه عازم شدم، میدانستم ک این منطقه از نظر نظامی بسیار مهم است و اگر در دست عراق باشد شهر ایلام در تیررس توپخانه دشمن قرار میگیرد فلذا به فرماندهان گروهان خیلی تاکید کردم که این منطقه یک جبهه عادی نیست. خیلی دقت کنید و در شناسایی اولیه کمی و کاستی یگان خود را بیان کنید. کار ها انجام شد و به منطقه میمک نقل مکان کرده و منطقه پدافندی را تحویل گرفتیم. آن موقع در تیپ مستقل 40 سراب فرمانده گردان 806 بودم، در پرانتز بگویم ک میمک یا سیف سعد یا شمشیر بران جایی است که آموزش و پرورش عراق به بچه ها آموزش میدهد و چنین در تاریخ آمده که سعد ابن وقّاس (سردار قادسیه) به امر عمر که فرمانده ارتش عرب ها بود از میمک به ایران حمله کردند و بعد از گرفتن ایلام و کرمانشاه به سوی پاطاق که در مسیر سرپل ذهاب است و کاخ یزد گرد سوم که آخرین پادشاه ساسانیان بوده، حمله کرده و آنجا را تسخیر مینمایند و دختر یزدگرد یعنی بی بی شهربانو را به اسارت میبرد که نصیب امام حسین میشود زیرا حضرت امام حسن و امام حسین از فرماندهان لشکر سردار قادسیه بودند و این بود که صدّام در موقع پاره کردن قرارداد الجزایر خود را سردار قادسیه مینامید...

ادامه دارد.

چندماهی از پدافند بر روی ارتفاعات میمک گذشت و هرروز به سربازان تاکید میکردم تا میتوانند پناهگاه را محکم و مسیر عبور از سنگر تا محل دیده بانی ها را گود تر نمایند که اینچنین شده بود و مسیر ها به اندازه قد یک نفر گود شده بود.
یک روز بعد از ظهر حدودا ساعت 3:30 عصر دیده بان خبر داد که در جبهه عراق گرد و خاک زیاد و جابجایی به نظر میرسد. این را هم عرض کنم روز قبل عراقی ها در جبهه سومار یک حمله ساختگی درست کرده و بیشترین توپ خانه و کاتیوشاها و خمپاره انداز های سنگین و یگان های کمکی به سومار اعزام شده بودند که جلوی دشمن را بگیرند. بالاخره رفتم دیدگاه بعد از دیدن منطقه دشمن صد درصد مطمئن شدم که امشب حمله از طرف عراق حتمی است. بلافاصله به فرمانده تیپ 40 عراق خبر دادم ایشان بعد از یک ساعت آمد و دید و تاکید کرد و به نیروی زمینی اطلاع داده شد هرچقدر در توان داشتم آذوقه و مهمات و آب برای سربازان خط لَجمَن فرستادیم و دستورات لازم داده شد و اعلام آماده باش دادیم و سه الی چهار مرتبه با خمپاره انداز های موجود جبهه عراقی ها را هدف قرار دادیم ولی عکس العملی دیده نشد در صورتی که قبلا یک تیر شلیک میشد بیش از صد تیر جواب میدادند و معلوم بود امشب اوضاع دیگری حکم فرماست. حدودا ساعت 10:30 الی 11 شب بود. آتش تهیه عراق شروع شد و گفته بودم به سربازان در موقع آتش تهیه هیچ عکس العملی نشان ندهید، وقتی که آتش تهیه را خاموش و یا دور کردند، شما شروع کنید. سری اول این کار انجام شد و خودم با سربازان در جلو بودم. سربازان تیر اندازی کردند، دشمن دید هنوز ما زنده هستیم...

ادامه دارد.

برای بار دوم آتش بسیار سنگینی از هر طرف دشمن مثل تگرگ می آمد. گلوله های توپ خانه های سنگین –خمپاره انداز های سنگین- کاتیوشا و جهنمی درست شده بود که گویی واقعا منطقه آتش گرفته. در این رهگذر تعدادی شهید و مجروح داشتم و یک نفر از بیسیمچی هایم شهید شد و از ستاد گردان یک نفر کمکی خواستم. شهید سروان حسنی آن موقع رئیس رکن 4 گردان و معاون بود. یک سرباز برایم فرستاد و حدود ساعت 2:30 تا 3 بعد از نیمه شب بود، حالا باز آتش را قطع کردند تا وضعیت مارا ببینند. که آن تعداد از سربازان و افسران درجه دار باغیرت وفادار که زنده بودند تیراندازی را شروع کردند. عراقی ها دیدند که حمله به این آسانی نیست حالا همه نیروی زمینی و منطقه و قرارگاه ها مطلع شده اند که حمله به سومار ساختگی بود و حمله اصلی میمک هست. تقاضای کمک کردم ولی کسی نبود و نه آتشی که مقابله به مثل کنیم. باید با همین اوضاع و نفرات امشب را به صبح برسانم. حدود ساعت 3:30 خبر رسید که معاون همان جناب حسنی شهید شده که افسری دیگری نداشتم و یک درجه دار در ستاد را مسئول کردم و روشنایی صبح به کمکمان آمد. هوا روشن شد و معمولا در روشنایی کمتر دشمن فعالیت میکرد. بالاخره ماندیم ولی تلفات زیاد و مجروح هم زیاد تر. تا تخلیه این شهدا و مجروحان در فاصله اندک ساعت 8 صبح فرمانده تیپ 40 سراب مرحوم امیر نصیری زیبا من را خواست. این را بگویم در عملیات های سنگین اوایل بیسیم با رمز صحبت میکردند ولی آنقدر اوضاع درهم و برهم بود در بیسیم صحت – نصیر خطاب میکردیم وبلوف های زیادی هم برای گمراه کردن دشمن میزدیم. ساعت حدود 10 صبح فرمانده نیروی زمینی آن وقت جناب سرهنگ حسنی سعدی هم در قرارگاه تیپ 40 سراب مستقر شده بود و مرحوم نصیر زیبا در قرارگاه گردان و من هم در خط با سربازان بودم. امروز را با تخلیه مجروحان و شهیدان و جایگزین کردن مهمات و آذوقه به شب رسانیدیم و کمکی هم نرسید...

ادامه دارد.

شب دوم عملیات یاپاتک عراقیها همه پرسنل باقیمانده گردان که ازنصف کمترشده بود و منتظرآتش تهیه عراق بودیم.
ساعت10:30 شب آتش تهیه راشروع کرد من همان شب نیز یکی از بیسیمچی هایم را ازدست دادم ولی مانده بودم که چرا به من ترکش نمیخورد وآنقدر خسته ودرمانده شده بودم که رمقی نمانده بود ،ازطرفی شهادت پرسنل وازطرف دیگر نرسیدن کمک، واقعا آرزوی شهادت داشتم ولی به من ترکش نمیخورد و یا چندترکش ریزخورد که کارسازنبود. در زیر یک نفربر عراقی سوخته ازحملات قبل پناه گرفته بودم که
ستوان حسینی آن موقع وسرهنگ حسینی فعلی و آزاده به من گفت از پشت این تپه روبرو صدای تیراندازی کلاش می آید.
آن موقع پرسنل گردان من اسلحه ژ3 داشتند وحدس می زدکه عراقی هادرحال پیشروی هستند، برویم بالای تپه.
من آنقدرحالم بدبودکه به حسینی گفتم توبابیسیمچی برووبیسیم دیگرراباخودت ببر.گفت نمیشود شما را تنها بگذاریم 
به او دستور نظامی دادم که حتما بروید و اشهد خود را خوانده وبه آنها گفتم اگرزنده ماندید به خانواده من خبردهیدکه تا آخر ایستادم 
نمیدانم چندلحظه چشم من روی هم گذاشته شد که ناگهان بادیدن نوری عجیب به خودآمده وشروع کردم به بالا رفتن ازتپه که حسینی گفت
که شماکه زودتر بالا آمدی گفتم خودم هم دراین وضع مانده ام بالاخره حدس حسینی درست از آب درامد. عراقیها تا زیر و پشت آن تپه پیشروی کرده بودند که باتیراندازی ماعقب نشینی کردند وتپه حفظ شد تا فردا طاقت آوردیم که کمکی رسید و زمین راسجده می کردم،
که یک نفر زیر بغل مرا گرفت و آن مرحوم امیرنصیری زیبابود که گفت بلند شو عراقیها دارند عقب نشینی می کنند ولی بعد از ظهر روز دوم
تعدادی هلیکوپتر میخواستند نفرات عراقی راهلی برد کنند که این امر نیز میسر شد و به یاری خدا موفق به حفظ میمک شدیم 
این امر در اسارت به شدت موجب آزار واذیت من شد چون مانده بودندکه چطور یک گردان درمقابل یک سپاه عراق ایستادگی کرده وچندنفر
اسیری که از عراقیها گرفته بودیم میگفتند صدام گفته هرکس بالای تپه برسد یک ماشین بنز ومدال رافدین داده خواهد شد
که الحمدلله این آرزوی آنان به گور برده شد 
این خلاصه ای بود از میمک وحمله عراقیها
والسلام و علیکم
سرهنگ آزاده و جانباز ارتش محمد صحت



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic